انجمن داستان نویسان رضا دلمن

داستان/ رمان/ داستان كودك / نقد تخصصی/ کارگاه / داوری آثار / دکلمه / مصاحبه ادبی/نویسندهای نوجوان

 

 پروانه پناهی

بیست سال داشتم تک دختر خانواده به همراه دوبرادر که از من کوچکتر بودند

خانواده سرشناس محل بودیم همه پدرم را انسانی دلسوز می شناختند

در همسایگی ما خانواده ای بود بسیار متین

من آقا رحیم و همسرش رقیه خانم را خیلی دوست داشتم آنها یک پسر به نام علی داشتندکه پسر مودبی بود و تازه از دانشگاه فارغ التحصیل شده بود

پدر علی از موقعیت مالی خوبی برخوردار بود.با اینکه از انسان های فضول متنفر بودم اما همیشه در این فکر بودم که چرا رقیه خانوم فقط همین یک فرزند را دارد

صدای مادرم که گویا از بازار برگشته بود رشته افکارم را از هم پاشید و مدام صدایم می کرد

از اتاق بیرون زدم و به طرف مادر رفتم خریدهایش را گرفتم

مادرم به چهره ی پریشانم نگاه کرد:چرا زیر چشمهات گود رفته

خندیدم و گفتم:اثرات رژیم غذایی است

مادر با نگرانی گفت:وزن ایده آلی داری و نیاز به رژیم نیست با اینکار فقط چهره ات فرسوده میشه

سینی |آوردم و مشغول تمیز کردن سبزی شدم

مادر بعد از تعویض لباس کنارم آمد تا کمک کند در حالی که هنوز از رژیم غذایی ام ایراد میگرفت

موضوع را با سوالی که مدتها در سر داشتم خاتمه دادم:مامان چرا رقیه خانوم یک فرزند داره؟؟

مادر از سوالم تعجب کرده بود که چرا این موضوع  برای من مهم است:رقیه خانوم بعد از تولد پسرش خیلی بیمار شد و دکتر به او گفته بود نباید صاحب فرزند دیگه ای بشه وگرنه جانش در خطر است آقا رحیم هم اصراری به داشتن فرزند نداشت و در کوشش تربیت همین یک فرزند بود

مادرم در حالی که سبزی تمیز میکرد ادامه داد:و همینطور هم شد علی واقعا پسر با ادبی استاز حرف مادر به وجد آمده و لبخند زدم و به خود بالیدم که به انسانی همچون علی علاقمند شده ام

عصر همان روز مادر می خواست به خانه ی رقیه برود خستگی در خانه را بهانه کردم و از او خواستم مرا همراهش ببرد و دقایقی بعد هر دو رهسپار خانه ی علی شدیم و رقیه خانم از دیدن ما خوشحال شدم لحظاتی بعد متئوجه شدم علی خانه نیست 

گرچه اگر هم خانه بود تفاوت چندانی نداشت زیرا بیش از حد سر به زیر بود

رقیه خانم با میوه و چای از ما پذیرایی کرد و از حالم پرسید با خوشرویی پاسخش دادم

فضای خانه بدون علی آزارم میداد بهانه ای آوردم که به خانه برگردم

بعد از خداحافظی از اتاق خارج شدم و خود را به درب حیاط رساندم و در حینی که خواستم درب را باز کنم در باز شد

بعلی را مقابل خود دیدم

از هیجان زبانم بند آمده  او هم با دیدنم شوکه شد خیلی مودبانه سلام کرد و بعد از احوالپرسی فوری از او خداحافظی کردم

وقتی به خانه رسیدم خود را لعنت کردم که چرا پنج دقیقه بیشتر نماندم

ماهها گذشت رقیه خانم از رفتارهایم متوجه علاقه ام به علی شد

او زن فهمیده ای بود یک روز که از خرید برگشتم او را جلو در خانه دیدم انتظار کسی را می کشید وقتی چشمش به من افتاد جلو آمد متوجه شدم منتظر من بود بعد از سلام با لبخند همیشگی اش پرسید:مهتاب جان دخترم سوالی دارم  خوشحال میشم حقیقت رو بشنوم ..

از طرز حرف زدنش متعجب شدم با لکنت گفتم: بفرمایید

رقیه چادرش را جلو کشید:دخترم اصلن خجالت نکش

دلم مثل سیر و سرکه می جوشید توان حرف زدن نداشتم با اشاره سر تایید کردم

او با مهربانی دستم را گرفت و مرا به گوشه ای برد:مهتاب عزیزم تو علی مرا دوست داری؟

از خجالت کم مانده بود در زمین فرو روم سکوت کردم با بهت و در حالی که مثل انار سرخ شده بودم به او زل زدم

و او با لبخندی ادامه داد:خودت رو اذیت نکن دخترم با علی حرف میزنم ...به لطف خدا همه چی درست میشه

در دل خوشحال بودم اما مردد  از نظر علی

رقیه خانم هیچگاه از اینکه با من در رابطه با این موضوع حرف زده بود به علیچیزی نگفت و  از جانب خود مرا به علی پیشنهاد داد

بعد از چند جلسه رفت و آمد با علی نامزد شدم همانطور که علی را شناختم خوب و بی ریا بود هیچگاه از او بدی ندیدم و بهتر از کسی بود که می شناختم

چند ماه بعد از نامزدی عقد کردیم .پدر و مادر علی دارایی خود را به نام ما کردند بعد از چند روز مراسم عروسی ما بطور مجلل برگزار شد و بعد از ازدواج به طبقه ی دوم خانه ی پدر علی رفتیم

رقیه خانم خیلی به من محبت داشت و با وجود اینکه خودم غذا می پختم او نیز برایمان غذا می آورد و راکثر اوقات ما را به خانه خود دعوت میکرد تا کنار آنها غذا بخوریم

او درک بالایی داشت آقا رحیم (پدر علی) را خیلی کم میدیدم او سوپرمارکت داشت و تا دیروقت کار میکرد گاهی برایم لواشک و پفک می آورد انگار دختر کوچک خانه بودم

پدر و مادرم از من میخواستند قدر خانواده علی رابدانم و به آنها بی احترامی نکنم

بعد از دوسال صاحب فرزند شدیم یک پسر که نامش را فرید گذاشتم

در این مدت خیلی تغییر کردم حال دختر مغروری شده بودم  و تمایل چندانی به رفت و آمد با پدر و مادر علی را نداشتمو هر با که مرا دعوت میکردند خواباندن فرید را بهانه میکردم آنها متوجه این قضیه شده بودند اما هیچ نگفتند

فرید چهار ساله بود که آقا رحیم بر اثر سکته قلبی فوت کرد و رقیه خانم تنها و افسرده شد و حتا اکثر وسایل خانه اش را به موسسه خیریه اهدا کرده بود و به خواسته ی علی اکثر اوقات به خانه ی ما نمی آمد تا تنها نباشد

یک روز علی کنارم آمد و با مهربانی گفت:مهتاب جان اینروزها مراقب مادرم باش ..بعد از مرگ پدر چشم امیدش به ماست

از آن روز علی هر وقت از سرکار برمیگشت به امید آنکه به مادرش رسیدگی کرده ام از من تشکر میکرد دریغ از اینکه هیچ توجهی به او نداشتم

رقیه خانم با این همه مشکلات گاهی در سکوت کنایه های مرا تحمل میکرد و حتا این موضوع را از علی پنهان کرده بود و سعی میکرد کمتر به خانه ما بیاید و من  هم در حضور علی خود را زنی دلسوز و زحمت کش قلمداد میکردم

شش ماه بعد تصمیم گرفتم با علی حرف بزنم تا مادرش را به آسایشگاه ببرد

یک روز بعد از شام به چشمان غم نشسته اش نگاه کردم و موضوع را بیان کردم او بشدت مخالفت کرد و من پافشاری کردم و حتا مدتی قهر بودم

بالاخره علی را قانع کردم درست زمانی که مادر علی به علت دم کردن چای کتری از دستان لرزانش افتاده و ریخته بود

وقتی علی متوجه این قضیه شد از من ناراحت شد که چرا مراقبش نبودم اما چاره ای نداشت من مادر فرزندش بودمیک روز وقتی علی از سرکار برگشت به خانه ی مادرش رفت فوری خود را به پله ها رساندم تا حرفهایشان را بشنوم صدای مادر علی را می شندیم که با التماس می گفت:مهتاب جوان است و مادر فرزندت و نباید از جدایی حرف بزنی ضمن اینکه مهتاب به انتخاب من بود و اونو دوست دارم ..پس همانطور که مهتاب میخواد من به آسایشگاه میرم اونجا پرستارهای زیادی داره و بهم رسیدگی میکنند تو نگران نباش

علی در جواب گفت: مادر این حق تو نیست

و صدای صندلی به گوشم رسید و متوجه شدم یکی از آن دو بلند شده است فوری از پله ها بالا رفتم

فردای آنروز علی زودتر از من از خواب بیدار شد و بدون اینکه حرفی بزند و صبحانه ای بخورد از خانه خارج شد از جا کلیدی درب نگاه کردم رقیه خانم با چمدانی در دست مقابل علی ایستاده بود گویی جایی عازم بود صدای لرزانش را شندیم:علی پسرم من اماده هستم منو  به آسایشگاه ببر

علی با چشمانی قرمز و اشک آلود پیشانی مادرش را بوسید و چمدان او را در دست گرفت :باشه مامان تو رو می رساندم آسایشگاه از این جهنم که هستی بهتر است

با خوشحالی هر دو دست را در هم فشردم و فوری به فریده خانم زنگ زدم تا بیاید و خانه ام را مرتب کند و خانه ی رقیه خانم را هم شستشو دهد تا آن را برای اجاره دادن آماده کنم

لحظاتی بعد فریده آمد و کارش تا ساعت 9 شب طول کشید علی هم دیروقت خانه آمد و تا متوجه نیت من شد اخمی کرد و نگاه سنگینش آزارم میداد

دو ماه از رفتم رقیه خانم گذشت و علی مثل سابق مهربان نبود بداخلاق هم نبود فقط اوقات خود را با سکوت و خواندن کتاب میگذراند و روزی دو بار به مادرش سر میزد

او حق داشت با وجود اینکه دوستش داشتم اما هیچگاه این را ثابت نکردم و خیلی آزارش دادم

دو سال گذشت یک شب تلفن خانه زنگ خورد و یک خانم از آن طرف خط گفت که از آسایشگاه تماس میگیرد و با علی محمدی کار دارد

تلفن را به علی دادم

بعد از سلام علی آرام نشست و دست خود را روی سر گذاشت لحظاتی بعد متوجه شدم رقیه خانم به علت سکته فوت کرده بود درست همان روزی که علی آخرین ملاقات را با او داشت 

غلی بسرعت خود را به بیمارستان رساند انما هیچگاه برنگشت او در راه تصادف کرده و مرده بود

علی را از دست دادم  انگار آرزوی او بود با مادرش از دنیا برود

بدون او حتا نفس کشیدن دشوار بود

با مشقت فرید را بزرگ کردم گرچه مشکل مالی نداشتم اما روحم پر از درد و عذاب بود و دچار ناراحتی اعصاب شده بودم

بالاخره فرید 24 ساله شد و با دختری به نام شقایق که دختر بسیار مغرور و حتا خودخواه تر از من بود ازدواج کرد

او از فرید خواست تا مرا به خانه سالمندان ببرد و من پشت در صدای آنها را می شنیدم و منتظر جواب پسرم بودم

اما او پسری نبود که مثل پدرش پشت مادرش بایستد  او مثل خودم سنگدل بود در کمال ناباوری فرید گفت:باشه عزیزم فردا مادر را خانه سالمندان منتقل میکنم و مطمئن هستم از این موضوع خوشحال میشه چون یادمه از پدر میخواست که مادربزرگ را آسایشگاه ببره میگفت که اونجا مکان خوبی برای رسیدگی به سالمندان است

طبق قولی که فرید به شقایق داده بود بعد از چند روز مرا به خانه سالمندان بردند ...

 

پایان

داستان نویس:پروانه پناهی از مسجدسلیمان

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393ساعت 10:4 توسط پروانه پناهی| |

 

 

 

پروانه پناهی

شب،سايه انداخته بود و عقربه ها هر ثانيه به 12 نزديك مي شدند

لعيا عجولانه به قفل اتاق كليد انداخت و سراسيمه خود را وارد اتاق كرد و تا سر بالا آورد مادرش ليلا را مقابل خود ديد

رنگ از رخسار ليلا خانم پريده بود و لب هاي خشكيده اش حاكي از آن بود كه به انتظار دخترش شام نخورده است

لعيا به چشمان خيس او نگاه كرد و مادر گفت:ميدوني ساعت چنده؟؟چرا تا اين ساعت بيرون بودي؟

لعيا لبخند تمسخر آميزي زد:مامان فكر ميكني دوره ي شماست كه دختر بايد مطيع والدين باشه ...نسل ما فرق كرده نياز نيست دلشوره داشته باشي ..با دوستام پارك بودم

ليلا خانم از گستاخي دخترش عصبي شد اين رفتارها براي او قابل هضم نبود  و شروع به مشاجره كرد

لعيا خودنسردانه دستانش را از هم باز كرد :مامان خسته هستم بذار كفه ي مرگم رو بذارم

كارد به استخوان ليلا خانم رسيده بود دنيا دور سرش چرخيد ياد حرف زن همسايه افتاد كه مي گفت؛ليلا نسبت به سنش خيلي پير شده

دريغ از  اینکه هیچكس درك نميكرد او چه غم هايي دارد  و بعد از مرگ شوهرش مسئوليت او زياد شده بود و وقتي سهل انگاري تنها دخترش را ميديد سرش تير مي كشيد

آن شب تا صبح خوابش نبرد و مدام زير لب زمزمه ميكرد:

-يعني تا اين نصف شب توي پارك چكار ميكرد؟؟نكنه سيگاري شده

-اصلن دوستانش چه جور آدمايي هستند

-چرا اخلاقش عوض شده

-چرا .....

دستانش را رو به آسمان بلند كرد:خدايا چكار كنم ..خودت كمك كن

كاش پاي اين دختر بشكنه تا نتونه چند ماه بيرون بره ..خدايا آبرومون رو برده..

گريه امانش نداد و هاي هاي شروع به گريستنن كرد     

                                                -----------------------------------

خروس خوان صبح بود لعيا با زنگ هشدار ساعت بيدار شد و فوري خود را آماده كرد

ليلا خانم با صداي لرزان و خسته پرسيد:كجا ميري؟؟

لعيا با بي ادبي فرياد زد:نگران نباش شب برمي گردم

ليلا خانم آه سردي كشيد و با مهرباني به او نگاه كرد و دست او را ميان دستانش قرار داد :دخترم هر جا ميري زود برگرد و مراقب خودت باش

لعيا دستش را از ميان دستهاي او رها كرد و بدون خداحافظي از خانه خارج شد

اشكهاي مدر سرازير شد

ناگهان صداي ترمز ماشين او را ميخكوب كرد خود را به حياط رساند تا خيابان را ببيند

در را گشود تصادف چند خانه آن طرف تر رخ داده بود و جمعيت به طرف جاده در حركت بودند

ليلا هراسان خود را به جاده رساند و دخترش را غرق خون ديد

 

جيغ زنان به او نزديك شد اما چند زن او را كنار كشيدند و مانع شدند :چيزي نشده .. چيزي نشده

آمبولانس آژيركشان هر لحظه نزديك مي شد و ليلا حتا نمي توانست صداي اطراف را بشنود

از هوش رفت

تا چشم گشود بيمارستان بود از اتاق بيرون رفت كه حال لعيا را جويا شود

بسرعت خود را به اتاق دكتر رساند :دكتر حال دخترم چطوره؟...اسمش لعياست

دكتر با اشاره دست او را به آرامش دعوت كرد:حال ايشان خوب هست فقط پاي راستش صدمه ديده ئ. بايد مدتي استراحت كنه ...نياز به زمان داره و در اتاق 6 بستري است

لبلا لبهاي خود را گزيد:كاش نفرين نمي كردم ...خدا رو هزاران مرتبه شكر كه دخترم زنده است...

اين جمله را گفت و بسرعت به اتاق 6 رفت

لعيا با ديدن مادر لبخند كمرنگي زدانگار در ميان نگاهايش از مادر حلاليت مي طلبيد

ليلا خانم به او نزديك شد و به پيشاني اش بوسه زد...

 

پايان

 

داستان نویس:پروانه پناهی

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم تیر 1393ساعت 19:2 توسط پروانه پناهی| |

 

پروانه پناهی

سلام خدمت تمامی هیئت و اعضای زحمتکش انجمن داستان نویسان

با یک دل نوشته ی پیامکی خدمت شما هستم:

فريب خوردم

وقتي عاشق چشمانت شدم ..وقتي به عمق چشمانت نگاه كردم و تو به دروغ گفتي دوستم داري

و من باور كردم آن همه نيرنگ را ...

فريب خوردم

وقتي با چشمان گريان كه شايد با پياز آنها را به اشك در آورده بودي گفتي :دوستت دارم ...

و باز هم ...باور كردم

اكنون اعتراف مي كنم فريب خورده ام...

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم تیر 1393ساعت 19:0 توسط پروانه پناهی|

 

سلام و درود

مدتی به علت تغییر سیستم  بلاگفا اعضای انجمن در ورود به وبلاگ های گروهی دچار مشکل شده بودند

و اما راهنمایی مدیر بلاگفا در زمینه ورود به بخش گروهی:

 

تغییر شیوه ورود به بخش مدیریت وبلاگهای گروهی

تغییر کوچکی در صفحه ورود به بخش مدیریت برای وبلاگهای گروهی ایجاد شده است. تا پیش از این نویسندگان وبلاگهای گروهی بر روی لینک ورود به بخش مدیریت وبلاگهای گروهی کلیک و آنجا نام کاربری خود، آدرس وبلاگ و کلمه عبور خود را تایپ می کردند البته این امکان نیز وجود داشت که با ترکیب نام کاربری و بخش اول آدرس وبلاگ به عنوان نام کاربری در به صفحه ورود به بخش مدیریت وارد شد. برای تسهیل و یکسان سازی شیوه دوم به عنوان شیوه نهایی انتخاب شده است.
نویسندگان وبلاگهای گروهی میتوانند به جای نام کاربری ، ترکیبی از نام کاربری سابق خود که توسط مدیر وبلاگ تعریف شده به همراه علامت @ و بخش اول آدرس وبلاگ را وارد کنند. بطور مثال اگر آدرس وبلاگ  myblog.blogfa.com  است و نام سابق کاربری نویسنده arash  است کافیست در صفحه ورود به بخش مدیریت وبلاگ  به جای نام کاربری  عبارت  arash@myblog  را وارد کنند.
 
 
 
 
نوشته شده در شنبه هفتم تیر 1393ساعت 11:14 توسط سمیه رضایی اصل|

 

صداي خروس فضاي حياط را پر ميكند

مي پرسد: چند تا مرغ داري

جواب ميدهم: سه تا

مي گويد:چند خروس داري؟؟

جواب ميدهم: يكي

مي گويد:ارزه ي خروس هم از ما زيادتره ..

هر دو ميخنديم

مي گويم:هر وعده نصف غذايم را براي خروس و مرغها نگه ميدارم

ميگويد:غذاي خودت؟؟!!!!!

تاييد ميكنم

با دلسوزي ميگويد:تو غذايت را كامل بخور ..خودم پس مانده غذاها ،ماكاروني و نان خشكه برايشان مي فرستم

خوشحال مي شوم از اينكه توجه اش به من است

اما دلم راضي به زحماتش نيست بهانه  مي آورم: نفرست پس مانده ها را...ضايع است

صداي خروس آرامش شب را مي شكند

از خواب مي پرم

مي لرزم

دخترم به طرفم ميدود

موهايش را دم اسبي بسته

آرام ميگويد: كابوس ديده اي مادر ..نترس..

آغوشش ميگيرم و هر دو گريه ميكنيم...

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392ساعت 12:4 توسط سمیه رضایی اصل| |

 دختركي تنها در خيابان شلوغ با كفش هاي پاره، با لباسي كثيف از اين چهارراه به آن چهارراه ...از اين ماشين و به آن ماشين ....از اين رهگذر و به آن رهگذر ....اين همه التماس به اين آدم هاي بي احساس فقط براي فروش يك بسته آدامس... 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392ساعت 14:20 توسط نیلوفر غلامی| |

خسته بود...كنارش مي خزم ..بوي رطوبت اتاق  مشامم را پر ميكند

ادوكلن را در هوا خالي ميكنم

به اسانس حساس است و حرصش در مي آيد

اخم مي كند

اما بي فايده است و تمام فضا بوي عصاره ي گل مي دهد

آرنج را روي چشمانش مي كگذارد ..سرش درد مي كندوو

غمگين مي شوم...دلم درد مي آيد...بايد دردش برطرف شود

اما نه دارو است و نه دكتر

دستش را فشار ميدهم ...

نگاهم مي كند .. سرد است ...شكنجه مي شوم

هنوز عصباني است...

شايد خطايي كرده باشم ...فكر فكر ميكنم ... چيزي پيدا نمي كنم

نگاهش يخ مي زند و فكرش فرار مي كند

دستش از ميان دستم مي افتد

چاي مي خواهد

برايش فنجان پر ميكنم

چشمانش را مي بندد و مي نوضشد... مي نوشد..

شكنجه مي شوم

فنجان را پرت مي كند

شايد تلخ بوده...

باز هم مي خواهد

فنجاني ديگر...

 


برچسب‌ها: داستانك سكانس آخر, سميه رضايي اصل
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1392ساعت 10:38 توسط سمیه رضایی اصل|

بطرفم مي آيد .مهربان است ...لبخند دارد

برايم انار دانه كرده

نگاهش ميكنم

نگاهم ميكند

خجالت مي كشم

چند دانه انار دهانم ميگذارد

پيشاني ام گرم مي شود...عرق هايم را تميز ميكند

گرسنه مي شود

سبد ميوه را مقابلش مي گذارم

چشمهايم خسته مي شود به صورتم زل مي زند

بلند مي شوم دستم را ميگيرد

مي خندم ... مي گويد: اين انارها مال تو است

مي گويم: آن ميوه ها هم مال تو است

هر دو مي خنديم

 


برچسب‌ها: داستانك سكانس دوم, سميه رضايي
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1392ساعت 10:38 توسط سمیه رضایی اصل|

 

نزديك مي شود.

دستهايم را در دو دست مي فشارد

گرم است...

دلهره ام بيشتر مي شود

لبخند مي زند...كمي فكر مي كند...منصرف مي شود...لبخندش را غليظتر مي كند...مصمم مي شود...

چشمهایم به زمین می چرخد

سرم را بلند ميكند: چه شده؟

غم را پشت لبخند پنهان ميكنم

ذهنش متلاشي مي شود و قلبم مي تپد

تابستان شعله مي كشد

غرق مي شوم در غمهايم

جلوتر مي آيد..شيشه عطر را بو مي كند و به زمين مي كوبد

خرده شيشه ها فرو مي پاشند  نمي توانم جمعشان كنم ..زخمي مي شوم

گريه ميكنم ... مي ترسم...

دلش برايم ميسوزد اما بي تفاوت  مي شود:اتفاق بود

بوي عطر در فضا مي پيچد

از خواب مي پرم و اشكم را پاك ميكنم

مي لرزم

صدايي ميگويد: باز هم كابوس ديده اي...

 


برچسب‌ها: داستانک, سكانس اول, نويسنده, سميه رضايي اصل
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1392ساعت 10:36 توسط سمیه رضایی اصل|

 

بخش دوم از  مجموعه داستانی "تابستانی سرد"

 

اتوبوس خیال حرکت نداشت.صدای اعتراض مسافرانی را می شنیدم که ایستاده بودند و جایی برای نشستن نداشتند.

حوصله ام بی تابی می کرد چشمانم را از پنجره بیرون دادم

مریم با چهره ی مظلوم روی صندلی"ایستگاه" نشسته بود

حتما منتظر اتوبوس بعدی بود ...شاید هم انتظار کسی را می کشید

مهم نبود...مهم این بود که او را پس از چند روز دیده بودم

چقدر دلم برایش تنگ شده

لحظاتی بعد جمشید شتابزده به طرفش آمد و آرام به بحث پرداختند

نمی دانم چه شده؟مریم خوشحال بنظر نمی رسد

چشمانش قرمز است و دستانش می لرزد

نگاهم را بر نمی دارم

دختری از کنارش می گذرد و نیمه نگاه مسخره ای به جمشید دارد

اما جمشید آن را نمی بیند و مثل همیشه محو مریم است

درست مثل من که حواسم را به مریم داده بودم

می خندد اما تلخ

و انگشتانش را در هم فرو می برد انگار یخ زده است

کاش مورچه ای می شدم  ، از لباسش بالا می رفتم و می فهمیدم آن دو چه می گویند که گاهی در میان اشک لبخند می زنند

گویا جمشید حجم غم مریم را میداند و به این خاطر دستهای او را میان دو دست می گیرد

دلم بیشتر تنگ می شود...

برای دستهایی...

افسوس

افسوس می خورم

که با وجود اینهمه احساس , دیگران آنها را فقط "دو دیوانه ی خیابان گرد" می شناسند

اشکهایم می چکد و قلبم تند میزند

دلم تنگ می شود...تنگ...

اتوبوس حرکت می کند و نگاهم هنوز به مریم است...

 

سمیه رضایی اصل

نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1392ساعت 17:42 توسط سمیه رضایی اصل|

بخشی از مجموعه داستان "تابستانی سرد"

 

هر دو سیگار گیراندیم

و به ساعتی که تیک تاکش را روی ما می انداخت ,نگاه کردیم

تیک تاک ... تیک تاک...تیک ... ک ک ک

زمان تمام شد..

سیگارش خاموش می شود

بدنبال فندک میگردم تا سیگارش را روشن کنم

اما فندکی نیست و فقط صدای پایش است که از پله ها پایین می رفت

باز هم یکی به نفع ساعت

کاش سیگار من هم خاموش می شد

بلند می شوم و سیگار فروش را نفرین می کنم

شاید اگر او به ما سیگار نمی داد من سیگار کش نمیشدم

انگار یادم رفته بود او خود سیگارفروش بود

کنار پنجره خزیدم و به انسان هایی که در باران خیس می شدند, نگاه کردم

سیگارم هنوز هم آتش داشت...

پک زدم ... خاموش نمی شد...پک

باز هم پک

نه نمی شود باید کسی را پیدا می کردم تا شاید این سیگار را خاموش کند

پک زدم

تمام شد...

خاکسترش را روی دستانم تکاندم

به فنجان های خالی چای نگاه میکنم و چند بار میگویم:

"گاماسا من سیگار می خواهم"....

 

 سمیه رضایی اصل

نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1392ساعت 17:41 توسط سمیه رضایی اصل|

امروز صبح بعدازمدت ها تصمیم گرفتم سری به مادربزرگم بزنم مشغله های کاری اجازه نمیداد به دیدنش برم،هرروزتلفنی صحبت میکردم وحالش روجویا میشدم اما دله دیگه لامصب تنگ میشه وبهونه گیر.

بعدازده دقیقه استارت زدن ماشین روشن شد،هواسوزشدیدی داشت وسرما تا استخونام نفوذ کرده بود،سریع بخاری رو روشن کردم اما از شانس بد من فقط بادسرد میومد،منتظرشدم ماشین گرم شد وبعدحرکت کردم.

آخ آخ مادرم گفته بودزنجیرچرخ باخودم ببرم اما سردی هوا باعث شد عجله کنم وزنجیرچرخ یادم رفت،دیگه نمیشد برگردم رسیده بودم به کمربندی وکلی راه تا دوربرگردون بود،پس بیخیال شدم ماشین هم حال وروز خوبی نداشت وآدم میترسید باهاش مسافت طولانی رو طی کنه،بقول پدرم این بدبخت هم دیگه پیرشده بایدعوضش کنیم،یه لحظه به فکر وخیالم خندم گرفت ازبیکاری باخودم حرف میزدم.

سرپیچ که رسیدم حضورزنی درگوشه بلوارنظرم روجلب کرد،آخه من تو ماشین بااین همه لباس وبخاری روشن داشتم میلرزیدم چطوراون زن باچادر توی اون هوای سرد ایستاده؟باخودم گفتم شاید مسافرباشه اما اشتباه میکردم اون داشت گدایی میکرد ولی چراتواین ساعت وتواین هوا؟یه پونصدتومنی توماشین بود به سمتش دراز کردم،پول روگرفت وباصدایی لرزان گفت:خداحفظت کنه پسرم!!!؟
کنجکاوی امونم نداد بعدازپیچ منتظربودم وحرکات زن رودنبال میکردم،به کلی مادربزرگم فراموشم شده بود،حتی نمیدونستم برای چی ایستادم وبه چی فکرمیکنم.
بعدازساعتی زن پول هایش راشمرد،چیززیادی به نظرنمیامد،سوارتاکسی شد وحرکت کردند من هم به دنبال تاکسی راه افتادم،دوست داشتم بدونم آخرش چی میشه،بعدازمسافتی چندان طولانی زن پیاده شد و به سمت مغازه ها رفت.
احساس کاراگاه های پلیسی روداشتم به همه چیزبادقت نگاه میکردم وپیگیربودم،زن پس ازخریدکنارخیابان ایستاد،منتظرتاکسی بودماشین راحرکت دادم ومقابلش ترمزکردم،سرش راخم کردوگفت:آقا تاخیابون امام خمینی کرایه چقدره؟
گفتم:هزارتومن خانوم بفرمایید.
نشست روصندلی شاگردو وسایل هاش روگذاشت روی پاهاش زیرچشمی داشتم نگاه میکردم،یه مقدارپنیربود و نون و میوه.
حرکت کردم،دست خودم نبود نمیدونم به چه جراتی لب بازکردموگفتم:ببخشیدمادرفضولیه میشه بپرسم اول صبحی تواین سرما چراکنارخیابون ایستاده بودید؟
نگاهی به وسایل هاکرد وگفت:اومدم یه مقدار وسایل بگیرم.
اختیارم روازدست داده بودم انگاریه چیزی منو وادار میکرد که ادامه بدم،سریع نگاش کردم وگفتم نه منظورم الان نیست،منظورم دوساعت پیشه سراون بلوار....
استرس کل وجودش روگرفت ازنفس نفس زدناش میتونستم اینو حس کنم،سرش روانداخت پایین خجالت کشیدم پیش خودم گفتم خاک توسرت این چه کاری بود؟ امادیگه فایده نداشت خدایاچیکارکرده بودم؟؟صدای گریه هاش توماشین پیچید،داشتم دیوونه میشدم همیشه روگریه کردن خانم ها حساس بودم هرچی عذرخواهی کردم جواب نداد،سکوت کردم،سکوت کرداما نفس نفس میزد.
روبه روش رونگاه کرد وگفت:چندماهه شوهرش بخاطرنامردی دوستش افتاده زندان وخرج دوتادختروپسرش افتاده گردنش،صبح ها ساعت9ازخونه میزنه بیرون وگدایی میکنه تاخرجشون رو دربیاره،حسابی متاثرشده بودم،میگفت امروزواسه صبحونه بچه هاش چیزی نبود وساعت7اومده گدایی تا نذاره بچه هاش گرسنه بمونن،رسیدم خیابون امام خمینی گفت نگه دار.
گفتم منزلتون کجاست تااونجامیرسونمتون؟
گفت:آخه...
حرفش روقطع کردم وگفتم امروزبیکارم میتونم برسونمتون،آدرس خونشون رودادوازم تشکرکرد،من هم به سمت خونشون حرکت کردم،وقتی رسیدیم هزارتومن به طرفم درازکرد وگفت ببخشیدبیشترازاین ندارم.

ازش نگرفتم وگفتم مهمون من باشید.تشکرکرد وپیاده شد،منتظرشدم تابره خونه بعدبرم،خونه قدیمی بودودرمحله ای فقیرنشین قرار داشت،زنگ خونه رو زد بعدازچندثانیه دختربچه ای در رو بازکرد وبادیدن مادرش خودش روچسبوندبه پاهای مادرش وباصدای فوق العاده شیرینش سلام کرد،لبخندی پرازغصه روی لبهایم نشست همچنان تماشا میکردم که پسربچه ای تقریبا شش ساله روی ویلچری کهنه درحیاط خانه شان نظرم رو جلب کرد،بادیدن پسربچه اختیارخودم روازدست دادم وبه گریه تکیه کردم،دیگرطاقت دیدن نداشتم،حرکت کردم وراهی خانه شدم وتنهایک چیز در ذهنم جولان میداد آن هم اینکه: خدایا این رسمش نیست!!!؟


گاهی انسان از سر ناچاری دست به کارهایی میزند که خداهم گریه اش میگیرد.
بدرود.


برچسب‌ها: داستان کوتاه, انجمن داستان نویسی رضادلمن, انجمن داستان نویسی, میثم حیدری, داستان میثم حیدری
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1392ساعت 19:15 توسط میثم حیدری| |

خسته و در حالی که از ترس به خود می لرزیدند در کنار جوی آبی توقف کردند . بیلی  پس از کمی من من کردن سکوت سنگین ایجاد شده را در هم می شکند : جک ، به نظرت چه اتفاقی می افته ؟   
جک : نمی دونم ..ولی ..
بیلی: ولی چی؟ 
جک : نمی دونم! 
بیلی : ولی من می دونم ملکه مارو میکشه 
جک فریاد می کشد: چرت نگو  این امکان نداره 
بیلی : ولی اون یه زنه 
جک: یه زن ؟ با این حال اون مادرمونه 
بیلی : اون مادر خیلی هاست،فکر میکنی یادش باشه ما بچه هاشیم ؟
جک: چراکه نه..بیلی..اون   مادرمونه 
بیلی آرام زمزمه میکند : امیدوارم همین طور باشه !
به راه خود ادامه می دهند در حالی که فاصله زیادی تا قصر نمانده بود . بیلی بار دیگر لب به سخن می گشاید : جک، اگه ملکه به ادوارد بگه ما رو تنبیه کنه چی ؟ اون خیلی خشنه 
جک : چرا اینقدر نگرانی ؟ ادوارد برادرمونه ،یادت رفته ؟ 
بیلی : نه نه نه ،من یادم نرفته ولی اگه اون فراموش کرده باشه چی ؟
جک : هیچ برادری برادرشو فراموش نمیکنه 
بیلی : هرگز؟ 
جک بی درنگ پاسخ می دهد : بله ، هرگز!! و لبخند اطمینان بخشی نثار چهره ی مردد بیلی می کند .
به دروازه ی قصر می رسند ، دست خالی و بی آنکه وظیفیشان را انجام داده باشند. بیلی به محض ورود به تالار قصر به سمت ملکه می دود و زانو میزند : اوه بانوی من، در مجازات ما تخفیف قائل شوید .
جک : باد اجازه انجام وظیفمونو به ما نداد.
بیلی : بانو ..بانو خواهش میکنم...
ملکه از ادامه ی التماسش جلوگیری می کند : فرزندانم! از اینکه تلاش خودتونو کردین ممنونم ..خسته اید. ادوارد، لطفا به اونها غذا بده !!
بیلی متحیر و جک لبخند زنان تعظیم میکنند.ساعتی بعد ،دو مورچه، در اتاقی مملو از خواهر و برادرانشان آرمیده بودند در حالی که اطمینان داشتند زنی به نام ملکه ، برای همیشه، مادر آنها می ماند !!!

نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1392ساعت 18:18 توسط سمیرا احمدی| |


غروب شنبه

گردنش را مي گيرم و مي كشانمش پاي چوبه ي دار . سرش را نمي اندازم توي حلقه ، بدون دليل كه نمي شود:

-  مادرم می گه همشون مث هم می مونن. تا تحویلشون نمیگیری هی رو مخت راه میرن. بعدش که کارشون بات تموم شد، دمشون رو واست می جنبونن و میرن دنبال یللی، تللی خودشون.پس منم اعدامت می کنم. به جرم تنهایی های مادرم. به جرم اینکه یه روز با مادرم رابطه داشتی و حالا بی خبر و بی خیال راس راس تو خیابونا واسه خودت می چرخی  و عین خیالت نیست که مادرم واسه همه شده مثل یه تیکه گوشت که نفس سگ بش خورده.

 



ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1392ساعت 18:49 توسط آریا معصومي| |


زن, دستی زمخت، به روسری رنگ و رو رفته اش برد ...

موهای جوگندمی را با سرانگشتان نحیفش پوشاند ...

نیت کرد و کاسه ی آش را به دست کودکی که معلوم بود چند روزی است چیزی نخورده، داد ...

یـا حســین (عـ)!

زمزمه اش تا مخروبه ای بود که آن شب را نیز باید تا صبح، گرسنه و تنها سر می کرد ...


برچسب‌ها: امام حسین عـ, داستانک
نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1392ساعت 16:8 توسط فاطمه پورحسن| |

هزاران بار،از سر سطر نوشتم

همیشه نقطه های انشایم سه تایی بودند


و هزاران بار شنیدم:

بازهم سر سطر خالی!

پر شده از سه نقطه...

و من! همیشه با یک جواب:

اجازه خانوم ! اینا رو صاحبش میاد خودش پر می کنه؛

و شلیک خنده های کودکانی همسن من؛

اما از من کوچک تر!

و بغض خانوم معلم با یه نم اشک گوشه ی چشاش و :

آفرین گلم! مثل همیشه، عالی نوشتی!

. . .


برچسب‌ها: داستان مینیمال من, مهدی عج
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1392ساعت 9:3 توسط فاطمه پورحسن| |

 
 
 

جشنواره ملی داستان کوتاه (آفتاب)

انجمن ادبی آفتاب با همکاری اداره فرهنگ و ارشاد دهلران برگزار می نماید

موضوع آزاد

هر شرکت کننده میتواند حد اکثر 3 اثر ارسال نماید(به صورت پستی یا الکترونیکی)

پستی :از هر اثر 3 نسخه به صورت تایپ شده در برگA4 به همرا سی دی حاوی متن و برنامهWORD با فونتBZAR)16 ) تهیه و ارسال شود.

الکترونیکی:dehloran.dastan@gmail.com

مشخصات کامل به همراه شماره تماس الزامی میباشد.

جوایز

نفر اول  لوح تقدیر،تندیس و مبلغ 6000000 ریال

نفر دوم لوح تقدیر،تندیس و مبلغ 4000000 ریال

نفر سوم لوح تقدیر،تندیس و مبلغ 3000000 ریال

نفر چهارم لوح تقدیر،تندیس و مبلغ 2000000 ریال

نفر پنجم لوح تقدیر،تندیس و مبلغ 1000000 ریال

مهلت دریافت آثار 20/9/92

تاریخ برگزاری جشنواره 3/11/92

نشانی پستی:ایلام-دهلران-صندوق پستی177-69816-انجمن داستان نویسی دهلران-

آدرس الکترونیکی:dehloran.dastan@gmail.com

 

 

نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1392ساعت 17:7 توسط غلام رضا رضایی اصل (رضا دلمن)|

جواد از كودكي عاشق بود. بي صبرانه انتظار مي كشيد. هنوز محرم نشده ،بقچه اش را باز مي كرد. لباس سياه بلندش را در مي آورد.آنرا با دست خود مي شست.اتو مي كرد.گلاب مي زد. بر تن كه مي نمود، لرزه بر اندامش مي افتاد....


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1392ساعت 21:13 توسط سهراب آدیگوزلی| |

(بخشی از مجموعه داستان "تابستانی بارانی")

 

هر دو سیگار گیراندیم

و به ساعتی که تیک تاکش را روی ما می انداخت ,نگاه کردیم

تیک تاک ... تیک تاک...تیک ... ک ک ک

زمان تمام شد..

سیگارش خاموش می شود

بدنبال فندک میگردم تا سیگارش را روشن کنم

اما فندکی نیست و فقط صدای پایش است که از پله ها پایین می رفت

باز هم یکی به نفع ساعت

کاش سیگار من هم خاموش می شد

بلند می شوم و سیگار فروش را نفرین می کنم

شاید اگر او به ما سیگار نمی داد من سیگار کش نمیشدم

انگار یادم رفته بود او خود سیگارفروش بود

کنار پنجره خزیدم و به انسان هایی که در باران خیس می شدند, نگاه کردم

سیگارم هنوز هم آتش داشت...

پک زدم ... خاموش نمی شد...پک

باز هم پک

نه نمی شود باید کسی را پیدا می کردم تا شاید این سیگار را خاموش کند

پک زدم

تمام شد...

خاکسترش را روی دستانم تکاندم

به فنجان های خالی چای نگاه میکنم و چند بار میگویم:

"گاماسا من سیگار می خواهم"....

 

 سمیه رضایی اصل

 

نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1392ساعت 20:55 توسط سمیه رضایی اصل|

روز اول مدرسه بود.

آتناازصبح زود باشوروشوق خاصی بیدارشده بود .

آتنا خیلی مدرسه رو دوست داشت .همه دفتراو مدادرنگیاشوتوی

کیف قشنگ صورتی ش گذاشته بود.

ساعت 8با مامانش به طرف مدرسه راه افتاد .

به مدرسه که رسید وبچه های دیگه رو دید خوشحالیش بیشتر شد .

معلما,خانوم مدیر ,بچه های قد ونیم قد ..

خیلی دوست داشتنی بودن

جشن شکوفه ها بود وحیاط مدرسه رو تزیین کرده بودن .

آتنا تو صف وایساد ومامانش رفت ته حیاط  تابرنامه جشن شکوفه ها رو شروع کنن.

 آتنایه لحظه یادش افتاد که شاخه گلی که دیروز برا خانم معلم اولش گرفته بود

یادش رفته

وتو خونه مونده

دلش گرفت  دوید به طرف مامانش وگفت .

مامانش  صورتشو بوسید وگفت اشکالی نداره دخترم فردا براخانم معلم مهربونت میاری

اتنا رفت دوباره تو صف  وایساد.اما هنوز ناراحت بود

آخه صبح خیلی عجله داشت ویادش رفته بود..

زنگ شکوفه هارو خانم مدیر زد

برنامه تموم شد واسمارو یکی یکی صدازدن وبچه ها از زیر قرآن رد شدن

اما خانم مدیر قبل واردشدنشون به سالن به همه بچه ها  یه شاخه گل وشکلات میداد.

آتنا وقتی دید خندیدخیلی خوشحال شد.

آتنا و همه بچه ها اون روز شاخه گلاشونو به معلم کلاس اولشون دادن.


برچسب‌ها: اتناعلایی, جشن شکوفه ها
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1392ساعت 12:47 توسط آتنا علایی| |

 

امشب بغض هایم هم سکوت کرده اند و قصد شکستن ندارند آنها هم

 

طاقت خرد شدن دوباره را ندارند ... امشبم بوی بغض های فروخورده ام را

 

می دهد ... صدای شکستن قلب زخم خورده ام بلند شده است و تنها صدای

 

تیک تیک ساعت تنهاییم را می شکند ... امشب واژه هایم بوی غم

 

میدهند... بوی سوختن و دم برنزدن ... امشب دیگر واژه هایم در اختیار

 

من نیستند و خود رقصان شده اند و کلمات را خلق می کنند...

 

صدای تو هنوز در گوشم هست که می گفتی "دوستت دارم" ...

 

حالا من تنهای تنها بدون تو در اتاقی خالی و بی روح تنها به کلمه ی

 

دوستت دارم تو می اندیشم که چه باری را در خود نهفته داشت که

 

حالا بی تو در این اتاق سردم و به آینده ای نامعلوم می اندیشم ...

 

صدای نفس های خسته ام را می شنوم ... امشب شب مردن و جان دادن

 

من است ... تو گفتی که وابسته ام نمی شوی و تنها به من عادت می کنی

 

اما نمی دانم این چه عادتی بود که بی تو به حال جان دادن افتاده ام ...

 

امشب در ذهن من تنها دو خاطره رژه می رود روز پاگذاشتنت به زندگیم ...

 

روز رفتن تو ومردن همیشگی من ...

نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1392ساعت 15:50 توسط الهام تقی زاده| |

اسمش را که می شنیدم  فکر می کردم این جا باید دیوارهای سیاه وکثیف  با آدم هایی که مثل دیگران نیستند داشته باشد.مردهای قوی هیکلی که روی بازوهای کلفتشان جای زخم های کهنه ی چاقو وچشمانشان که شرارت  از آنها می بارید

این ذهنیت تا الان که اینجا هستم وجود دارد ولی کمرنگ تر

آمده ام بعد از 8ماه که صدایش را فقط پشت تلفن شنیدم ببینمش.دیوارهایش سنگی ان.

- عزیزم چیزی نداری که؟

جوابش را نمیدهم حتی نمی پرسم منظورش از چیزی نداری؟چیست

حرفش را دوباره تکرار می کند،دوباره جوابش را نمیدهم.دنبال بهانه میگردم

من؟اینجا؟هیچکس باورش نمی شود

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1392ساعت 12:51 توسط ریحانه جعفریان| |

کارگاه داستان نویسی

جلسه پنجم ( پانزده هر ماه )

توسط : مازیار نظربیگی

.........................................


در جلسه ی قبل اعلام شد که داستان بیگانه از کامو را با هم مرور خواهیم کرد , برای این مرور ابتدا به تفسیر ژان پل سارتر در مورد این رمان نگاهی می اندازیم ( برای متن اصلی و کامل نقد سارتر بر رمان بیگانه می توانید مقاله ی "توصیف بیگانه" را تهیه و مطالعه نمایید ) و بعد به سراغ نتیجه گیری های دیگر می رویم ..

از دوستان عزیز داستان نویس خواهش می کنم که برداشت های خود در مورد این رمان را حتمن در نظرات مکتوب کنند ..

همچنین برای جلسه ی بعد دوستان سعی کنند تا پانزدهم ماه دیگر ، یک و فقط یک داستان کوتاه ( در حدود دویست کلمه ) به شیوه ی اول شخص مفرد و در قالب یک شخصیت عادی نه قهرمان و با موضوع آزاد بنویسند و برای انجمن با عنوان شرکت در کارگاه داستان نویسی بفرستند تا برای جلسه ی بعدی مورد نقد و بررسی قرار بگیرد ..


لطفن به ادامه مطلب مراجعه نمایید ..


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1392ساعت 0:14 توسط مازیار نظربیگی(م.راهین)| |

بانو چه خواب عجیبی است. اینجا همه گرد ما نشسته‌اند. چشم به انتظارند. می‌خواهند بدانند کیستی که با من آمده ای! پلک‌هایم را می‌بندم به خودم، به حرف‌هایم، به تو، به همه، حتی به آینده می‌نگرم و وقتی دوباره بازشان می‌کنم تو را پیش روی خود می‌بینم. شال سرخی برسر داری. ساده است اما چون سرخی لب هایت زیباست. یادگاری هم هست، اولین هدیه ای بود که بعد از دلم به تو دادم. به من نگاه می‌کنی. خیره انتظار می‌کشی. بانو! بار اولی است که از من پرسیده‌اند او کیست! کاش می‌پرسیدند او چیست. می توانستم بگویم زندگی چیست اما تا به حال‌ به کیستی زندگی فکر نکرده‌ام. سخت است. عرق بر پیشانی‌ام نشسته است. باز می‌پرسند او کیست، و باز با فریاد تکرار می‌کنند. آن‌ها زبان مرا نخواهند فهمید. می‌دانم صاحبان بیشه‌ای هستند که طعمه گرگ‌هایشان عاشقانند. می‌دانم آن‌ها به دوست داشتن می‌خندند و به لکه جوهری روی شناسنامه‌ام بیشتر باور دارند. دست دراز می‌کنند، تو را آزار می‌دهند. نمی‌توانم تحمل کنم. تو را به هرچه دوست دارید او را نزنید. او خنده و گریه من است. او راست و دروغ من است. او ایمان و کفر من است. او زندگی من است. پی خدا را می گیرند، از قبله‌ام می‌پرسند. خدا در او به من نمایان است. بندگی را با او تمرین کرده‌ام. قبله‌ام دلی است که عشقم را در آن فراموش کردم. کعبه ام هم اوست. بر دهانم می‌زنند، میز آهنی سرد است تنم را می‌لرزاند. کاش دست‌هایت را از من جدا نمی کردند. در تاریکی نمی‌دانم کیست اما دست‌هایش سنگین است. می‌زنند. هر دومان را می‌زنند و ما در چشم‌های هم گم شده‌ایم. این‌ها از جوان‌مردی هم نمی‌دانند دست‌هایم را بسته‌اند و می‌زنند و آخر، در کنار تو روی خاک می‌غلتانند. کنار تو بود که از هوش رفتم. 

بانو وقتی از هوش رفتم تو در کنارم بودی، چرا بیدار که شدم تنها بودم؟ 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1392ساعت 10:46 توسط احسان امینی| |

بهت نمیاد؟

- چی؟

- گفتم:بهت نمیاد زن داشته باشی؟

- داشتم.

-خندیدم.یعنی دیگه نداری؟

به برگه ای که دستش بود نگاه کرد و گفت:مرد وخندید.

نشسته بود کنار در و به کفش های من نگاه می کرد هرچه از او پرسیدم که لکه روی لباست برای چیست جوابم را نداد و آخرش گفت:مالیده به جایی.

- مرد؟چه جوری؟

با حلقه اش بازی می کرد.

گفتم:میشه ببینمش؟

گذاشت روی میز.دست دراز کردم تا برش دارم.روی زمین افتاد.پایم را رویش گذاشتم.نگاهم کرد.

چیزی که رویش نوشته شده را دیگر نمی شود خواند.دستم می کنم.سرد است.

می خواستم به او بگویم که می خواهم داستانی بنویسم از زندگیش،ولی نگفتم.

- فیلم نامه اش رو بنویس ،خوب میشه؟

جوابم را نداد.به حلقه توی دستم خیره شد.

حلقه را از دستم بیرون آوردم.بلند شدم تا بروم.

گفت:تو فکر نوشتنش هستم.قضیه مردنش مفصله.اگه دوباره دیدمت برات میگم .

 

 

 ریحانه جعفریان

 

نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1392ساعت 14:55 توسط ریحانه جعفریان| |


برای دانلود دکلمه داستان کلاغه به خونه اش نرسید از زهرا امیری باصدای فریبا رئیسی

بر روی لینک زیر کلیک کنید:


                                         لینک دانلود

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1392ساعت 20:16 توسط نرجس(فریبا) رئیسی| |

جلسه چهارم کارگاه داستان نویسی

پانزدهم هر ماه

توسط: مازیار نظربیگی

.....................................................................................................


مقدمه :


از جلسه ی بعد به نقد داستان های مفید و معروف خواهیم پرداخت و این آخرین جلسه ای ست که در آن مطالب کلی و اصول اولیه گفته می شود . رمان بیگانه اثر کامو برای جلسه ی بعد نقد خواهد شد ، از دوستان خواهش می کنم برای همراهی بیشتر این رمان را مطالعه کنند و البته برای این کار یک ماه وقت دارند .


..............


..................................................



 

    از زمان چخوف تا جیمز جویس، داستان کوتاه معرف رمان و داستان مدرن بود و آن را تشریح و مشخص می کرد. پس از آن بود که داستان کوتاه به صورت یک گونه ادبی توسط نویسندگان آمریکایی تعریف و مشخص شد. در این مقاله یکی از برجسته ترین نویسندگان آمریکا دلایل گرایش خود را به داستان کوتاه، در مقایسه با رمان بازگومی کند.

 

    در اواسط دهه 1960 بود که متوجه شدم به راحتی نمی توانم حواس خود را روی آثار داستانی بلند متمرکز کنم. تا مدتی علاوه بر اینکه در خواندن آثار روایی بلند مشکل داشتم، در خلق و نگارش چنین آثاری نیز همین دشواری را تجربه کردم. میزان تمرکز و توجه ام از لحاظ مدت زمانی کاهش یافته بود؛ به طوری که من دیگر صبر و شکیبایی لازم برای نگارش رمان را در خودم نمی دیدم. قضیه پیچیده ای است که در این جا صحبت درباره اش به شدت خسته کننده خواهد بود. با این حال می دانم دلیل اینکه امروزه به وفور شعر می سرایم و داستان کوتاه می نویسم، به همین موضوع برمی گردد. امکان دارد مدام تغییر حالت بدهید، اما معطل نمانید و کاری انجام دهید. در مورد شخص من شاید به این خاطر بود که آن موقع با اینکه هنوز سی ساله نشده بودم، تمام انگیزه های جدی و بزرگم را از دست داده بودم. اگر هم چنین بود، به گمانم برای من که اتفاق خوبی بود. نویسنده ای که قدری شانس و انگیزه داشته باشد، می تواند در کارش خوب پیش برود. انگیزه بیش از حد و بد شانسی، یا حتی نداشتن شانس به کل، می تواند کشنده باشد. برای داستان نویسی استعداد نیز لازم است.

    برخی از نویسندگان خیلی مستعد هستند؛ من نویسنده ای را نمی شناسم که بی استعداد باشد. با این حال برخورداری از زاویه دیدی خاص و منحصر به فرد و در عین حال دقیق برای نگریستن و دیدن هر چیز و نیز یافتن بافت و ساختار مناسب برای بیان همان نوع نگرش خاص، مقوله و موضوع دیگری است. به گفته "جان ایروینگ" "جهان در نگاه گارپ" جهانی فوق العاده شگفت انگیز است. در نگاه کسان دیگری چون " فلانری اوکانر" ، "ویلیام فاکنر" و "ارنست همینگوی" جهان طور دیگری است. هر نویسنده ای مانند "چیور"، "آپدایک"، "سینگر"، "استانلی"، "آن بیتی"، "سینتیا اوزیک"، "دونالد بارتلمی"، "ماری رابیسون"، "بری هانا" و...هریک بنا به نوع دیدگاه و طرز تلقی خود جهانی را خلق می کند.

    این مقوله در خصوص سبک و نثر نیز تا حد زیادی وضعیت مشابهی دارد، گرچه فقط به سبک محدود نمی شود. نویسنده در هر آنچه که می نویسد، به طور خاص و مشخص امضا یا به عبارتی نشانه منحصر به فردی از خود به جای می گذارد. جهان خلق شده از آن اوست و نه هیچ شخص دیگری. و به این صورت می توان نویسنده ای را از نویسنده ای دیگر باز شناخت؛ که این امر ربطی به استعداد ندارد. همه استعدادهای فراوانی دارند. اما نویسنده ای که به طرز منحصر به فرد و خاصی به امور و رویدادها می نگرد، و به علاوه به این طرز تلقی و بینش بیان هنری خاصی می بخشد، همان نویسنده ای است که دست کم می تواند تا مدتی در این عرصه حضور داشته باشد.

    "ایساک دینسن" گفته بود که هر روز مقدار اندکی می نویسد؛ بدون امید و بدون ناامیدی و سر خوردگی. روزی همین نکته را بر روی کارتی خواهم نوشت و آن را بر روی دیوار کنار میز تحریرم می چسبانم. هم اکنون نیز تعدادی از همین کارتها روی دیوار دارم. " یگانه اصل اخلاقی نویسندگی بیان بسیار دقیق مطلب است." از "ازرا پاند". البته تمام حرف این نیست، اما اگر نویسنده ای در بیان مطلب خود دقیق باشد و از این امتیاز برخوردار، لااقل در مسیر درست قرار گرفته است.

    کارتی دارم که بخشی از یکی از داستان‌های چخوف را رویش نوشته‌ام؛

    " ... و ناگهان همه چیز برایش روشن شد." این واژگان برای من سرشار از شگفتی، امکان و احتمال هستند. من شیفته بیان گویا و ساده آن هستم و از اشاره ضمنی اش به امر مکاشفه لذت می برم. به علاوه اسرارآمیز نیز هست. تا پیش از آن چه چیزی مبهم و نامشخص بوده است؟ و چگونه است که هم اکنون همه چیز دارد مشخص می شود؟ چه اتفاقی افتاده است؟ به خصوص، اکنون چه رخ داده است؟ در اثر چنین آگاهی ناگهانی و غیر منتظره‌ای مسایلی پیش می آید. من خودم به ناگهان دچار احساس آسودگی خاطر؛ انتظار و حتی پیش بینی می شوم.

    یک بار شنیدم "جفری وولف"، نویسنده، به عده ای دانشجوی نویسندگی گفت:" از هیچ ترفند پیش پا افتاده ای استفاده نکنید." این را نیز باید بر روی کارتی نوشت. من آن را تا اندازه ای اصلاح می کنم و می گویم: " هیچ ترفندی به کار نبرید." من از ترفند بیزارم. من به محض مشاهده کوچکترین نشانه ای از ترفند یا هرگونه حقه و شگرد در اثری داستانی بلافاصله به دنبال پوشش استتاری آن می گردم. شگردها همیشه و به هر صورت کسل کننده هستند و من خودم زود حوصله ام سر می رود و کسل می شوم که البته باز هم شاید به خاطر تمرکز حواس اندک من باشد. اما نوشته هایی که به ظاهر بسیار ساختگی، تصنعی یا لوس و مسخره به نظر می آید، موجب خواب آلودگی ام می شود. نویسندگان برای عرضه و فروش اثر خود لزوما به شگرد و ترفند نیاز ندارند تا برجسته ترین افراد این حیطه باشند. گاهی اوقات نویسنده ای باید بتواند با پذیرش خطر اینکه امکان دارد ابله جلوه کند، می باید فقط به یک چیز زل بزند و با معطوف شدن بر روی آن ، غروب خورشید یا حتی لنگه کفشی کهنه، با حیرت و شگفت زدگی مات و مبهوت آن شود.

 چند ماه پیش "جان بارت" در نشریه   New York Times Book Review  گفت که ده سال قبل بیشتر شاگردان او در سمینار داستان نویسی به " نوآوری صوری و رسمی" علاقه مند بودند؛ که این امر دیگر در عمل مصداق ندارد. او از این نگران است که در دهه 1980 نویسندگان بخواهند رمانهای لوس و بیمزه ای در خصوص مامان و باباها بنویسند. او نگران زوال و نابودی تجربه گرایی است؛ آن هم توام با آزاد اندیشی. چنانچه ببینم دور و برم بحث های غم انگیزی درباره "نو آوری صوری و رسمی" در جریان است، کلافه و عصبی می شوم. اغلب اوقات " تجربه گرایی" به مفهوم داشتن مجوزی برای سهل انگاری، بلاهت یا حتی تقلید در نویسندگی است. آنچه به مراتب ناگوارتر است، اینکه چنین به اصطلاح نوآوری مجوزی می شود برای سنگدل ساختن و از خود بیگانگی خواننده. بیشتر وقت ها این دست نوشته ها هیچ گونه خبر جدیدی درباره وضعیت جهان به ما نمی دهد؛ و در نهایت منظره ای را توصیف می کند. توصیف این منظره به چند تپه شنی، شمار اندکی مارمولک در این طرف و آن طرف محدود می شود، اما خبری از بشر و آدم نیست؛ جایی که هیچ بنی بشری در آن سکونت ندارد و تنها مورد علاقه و توجه شمار بسیار اندکی از دانشمندان متخصص است.

 

باید توجه داشت که در داستان تجربه واقعی نو و اصیل است و به سختی به دست می آید و کسب آن مایه خوشی و سرور است. اما نوع نگرش و تلقی شخص دیگری به امور و چیزها؛ به عنوان مثال "بارتلمی" نباید توسط دیگران تقلید شود. چون به هرحال کاری بی فایده است و بی حاصل. تنها یک بارتلمی وجود دارد و اگر نویسنده دیگری بخواهد حس و حال منحصر به فرد و خاص یا حتی شرح جزییات و صحنه پردازی های وی را تصاحب کند و آن را به عنوان سر فصل و نوآوری اثر خود قرار دهد، فقط وقت خویش را تلف کرده است و با دنیایی آشفتگی، ناکامی و از همه بدتر خود فریبی مواجه می شود. همان گونه که "ارزا پاند" تاکید داشت، تجربه گرایان واقعی باید " همه چیز را از نو بسازند" و طی این روند مسایل و چیز هایی را برای خود کشف کنند. با این حال اگر نویسندگان با حس و عاطفه خود خداحافظی نکرده باشند، مایلند همچنان با ما در ارتباط باشند و اخبار و مسایل خاص دنیای خود را با ما در جریان بگذارند.

 در شعر و داستان کوتاه امکان نوشتن درباره اشیا و چیزهای بسیار عادی و حتی پیش پا افتاده وجود دارد؛ آن هم با بکار گیری زبانی عادی و درعین حال دقیق و موشکافانه و با توصیف همان چیزها؛ مثل یک صندلی، پرده پشت پنجره، یک عدد چنگال، سنگ یا حتی گوشواره یک زن، آن هم با قدرتی تکان دهنده و شگرف. می توان

 

 سطری دیالوگ به ظاهر خسته کننده و یکنواخت نوشت و همزمان لرزه بر اندام مخاطب انداخت؛ همان شور و شعف هنرمندانه ای که کسی مانند " ناباکوف" داشت. این دست نوشته ها را بیش از دیگر نوشته ها می پسندم. من از نوشته های ناشیانه، همین طوری و شانسی بیزارم؛ خواه زیر بیرق و در استتار کسب تجربه به پرواز درآمده باشد و خواه بیان واقع گرایانه موضوعی با ناشیگری باشد. در داستان کوتاه فوق العاده "ایساک بابل" با عنوان " گی دی موپاسان"، راوی درباره داستان نویسی چنین می گوید: " هیچ آهنی نمی تواند با نیرو و قدرت جمله ا ی که در سر جای درست خودش قرار گرفته، در قلب نفوذ و اثر کند." به نظرم باید این نکته را بر روی کارتی بزرگ نوشت.

 "ایوان کونل" جایی گفته بود که وقتی می بیند دارد داستان خود را بازخوانی می کند و ویرگول هایش را در می‌آورد، و باز از نو داستان را می خواند و ویرگول ها را دو مرتبه سر جای قبلی شان می گذارد، متوجه می شود که کارش با آن داستان به پایان رسیده است. من به این منش و دقت نظر به دلیل کاری که در حال انجام است، احترام می گذارم. دست آخر آنچه در اختیار داریم همین واژگان هستند که چه بهتر که واژگان درست و به جا باشند و البته همراه با علامت گذاریهای صحیح تا به شایسته ترین صورت ممکن منظور مورد نظر را برسانند. اگر واژگان در اثر بار احساسی و عاطفی لجام گسیخته و بی محابای نویسنده اش صقیل و سنگین باشند، یا به هر سببی چندان مشخص و دقیق نباشند، به بیانی اگر عبارات و واژگان نامفهوم و گنگ باشند، چشمان مخاطب به راحتی از روی آنها عبور می کند؛ بدون اینکه چیزی دریافت شود. در چنین حالتی حس و حال هنری خاص مخاطب دیگر در گیر کار نمی شود. "هنری جیمز" اسم چنین نگارش نگون بختی را " شرح و بازگویی ضعیف" می خواند.

 من دوستانی دارم که به من گفته اند که مجبور شده اند کتابی را شتابزده به دست چاپ بسپارند، چون به پولش نیاز داشته اند، ناشر یا ویراستار کتاب را خواسته، و یا حتی کسی مانند همسر به آنها متکی بوده و خلاصه برای نوشته ای که چندان خوب نبوده به نوعی عذرخواهی کرده اند. زمانی که از رمان نویسی شنیده ام : " بهتر بود زمان بیشتری را صرف این کارم می کردم." بهت زده شده ام و به شدت متعجب. حتی هنوز هم اگر به این حرف بیندیشم، باز شگفت زده می شوم؛ گرچه دیگر به آن فکر نمی کنم. این موضوع به من ارتباطی ندارد. با این حال اگر نمی توانیم نوشته ای را به همان خوبی که باید در نهان می دانیم بنویسیم، پس چرا اصلا این کار را انجام بدهیم؟! در نهایت، رضایت خاطر ناشی از انجام کار به شایسته ترین صورت ممکن و شاهد اصلی این سخت کوشی و تلاش همان چیزی است که می توانیم با خود به گور ببریم. دلم می خواست به آن دوستم بگویم؛ ترا به خدا برو سراغ یک کار دیگر. حتما برای امرار معاش راههای ساده تر و همراه با صداقت بیشتری هم وجود دارد. یا اینکه دست کم در حد توانت این کار را به بهترین شکل ممکن انجام بده و تا جای ممکن از قابلیت ها و استعدادهایت استفاده کن، اما بعد سعی نکن عذر و بهانه بیاوری و خودت را توجیه کنی. نه گله کن و نه چیزی را توضیح بده!

 "فلانری اوکانر" در مقاله ای با عنوان بسیار گویای " نگارش داستان کوتاه"، از نوشتن به صورت عملی همراه با مکاشفه سخن می گوید. اوکانری می گوید زمانی که می نشست تا بر روی داستان کوتاهی کار کند، اغلب نمی‌دانست به کجا می خواهد برود. او می گوید بعید می داند که بیشتر نویسندگان هنگام شروع یک داستان بدانند می خواهند به کجا بروند و چه مسیری در پیش رو دارند. او برای نمونه از داستان

 " مردمان خوب روستایی"Good Country People سخن می گوید که وقتی شروع به نوشتن آن کرد، چطور داستانی را خلق کرد که پایان آن برایش اصلا قابل پیش بینی نبود:

 

 "زمانی که شروع کردم به نگارش این داستان، هیچ نمی دانستم یک پزشک با پای چوبی در آن است. یک روز صبح دیدم دارم بدن هیچ مقدمه ای درباره دو زنی می نویسم که چیزهایی درباره شان می دانستم. و تا آمدم به خودم بیایم، متوجه شدم دختر یکی از آنها پای مصنوعی چوبی دارد. بعد هم شخصیت "بایبل" فروشنده را وارد کار کردم؛ بدون آن که بدانم می خواهم با او چه کار کنم. حتی تا ده دوازده سطر قبل از آن که بخواهد پای چوبی را بدزدد، اصلا نمی دانستم می خواهد چنین کاری بکند! اما هنگامی که متوجه شدم قرار است چنین اتفاقی بیفتد، فهمیدم امری است اجتناب ناپذیر. "

 

 سالها پیش وقتی این مطلب را خواندم، حسابی شوکه شدم که کسی چون او و به طور کل کسی بتواند به این روش بنویسد. همیشه می پنداشتم که این راز ناخوشایند تنها از آن من است و به خاطر آن قدری ناراحت بودم. به نظرم رسید که نوشتن داستان کوتاه به این روش برخی از ضعف و کاستی های مرا برملا ساخت. یادم می آید با خواندن آنچه او در باب این موضوع بیان کرده بود، به طور شگرفی شاد و امیدوار شدم.

 یک بار نشستم تا داستانی را بنویسم که در آغاز کار فقط جمله اولش به ذهنم خطور کرده بود؛ و البته داستان خیلی خوبی هم شد. چند روزی بود که همین جمله اول مدام در ذهنم می گشت: " مرد مشغول کار با جارو برقی بود که تلفن زنگ زد." می دانستم که در این جمله داستانی نهفته است که می خواهد بازگو شود. این را با تمام وجودم حس می کردم؛ اینکه با آن آغاز داستانی همراه است. و ای کاش فرصتی پیدا می کردم برای نوشتن آن. من وقت مناسبی هم نصیبم شد؛ زمانی که به اندازه 12 تا 15 ساعت بود؛ البته اگر قصد داشتم از آن استفاده کنم. و البته همین کار را نیز کردم؛ صبح همان روز نشستم و نخستین جمله را نوشتم؛ و بلافاصله باقی جمله ها پشت سر هم سرازیر شدند. من این داستان را درست مثل یک شعر ساختم؛ هر جمله را بر روی یک سطر می نوشتم و بعد از سر سطر شروع می کردم. خیلی زود توانستم داستانی را در دل همان سطرها ببینم و دانستم که آن داستان از آن من است؛ همان داستانی که دلم می خواست بنویسمش.

 از داستان های کوتاهی که با حس بیم و هراس همراه هستند؛ خوشم می آید. به نظر من اندکی حس هول و هراس در داستان کوتاه مناسب و به جا است. از یک جهت این ویژگی به خاطر سیر و روند داستان خوب است. داستان باید حتما " تنش" داشته باشد؛ همان حس اینکه اتفاقی در شرف وقوع است و مسایلی بی امان در جریان می باشد؛ چون در غیر این صورت در اکثر موارد اساسا داستانی در کار نخواهد بود. آنچه موجب خلق تنش در اثری داستانی می شود، تا حدی وابسته به کلمات ملموس و عینی است که به یکدیگر پیوسته و مرتبط شده تا درنهایت عمل داستانی را نمایان کند. و البته چیزهایی هم که به طور ناگفته در داستان بیرون مانده را نیز شامل می شود؛ همان موارد و عبارات ضمنی؛ به بیانی همان لایه های زیرین واژه ها که به ظاهر زیر پوسته صاف رویی پنهان شده است.

 " پریتچت" داستان کوتاه را به این صورت تعریف می کند: " داستان کوتاه همان چیزی است که در حین مشاهده و عبور از گوشه چشم دیده می شود." به بخش "گوشه چشم" توجه کنید. در ابتدا همان گوشه چشم است و بعد جان بخشیدن به آن؛ همان که با تبدیل به چیزی که دم و لحظه را روشن می کند، و البته اگر قدری شانس داشته باشیم مفاهیم و پیامد های دیگری را نیز در برخواهد داشت. وظیفه نویسنده داستان کوتاه این است که آن لحظه گذرا از گوشه چشم را از هر نظر تحت پوشش قرار بدهد و آن را با تمام قدرتش بازگو نماید. او هوش و ذکاوت و استعداد، حس توازن و تناسب، توانمندی و ذکاوت ادبی خود را یک جا جمع می کند تا بگوید هر چیز در عالم واقع به راستی چگونه است و خود وی آنها را چطور می بیند؛ نگرشی که منحصر به فرد و خاص خود او است. و این کار با به کارگیری زبان بسیار دقیق و گویا انجام می شود؛ همان زبانی که برای مخاطب جزییاتی را زنده می کند که داستان را برایش آشکار و ملموس می گرداند. برای اینکه تمامی جزییات ملموس و عینی باشند و مفهوم مورد نظر را برسانند؛ زبان داستان باید موشکافانه، دقیق و بسیار مشخص باشد. امکان دارد واژگان به حدی صریح و دقیق باشند که در ابتدا بی روح و بسیار علنی به نظر برسند، ولی باز هم می توانند بار معنایی خاصی به همراه داشته باشند و در صورت استفاده درست، کارکرد لازم و به جای خود را ایفا کند.

 نوشته ریموند کارور

    ترجمه شقایق قندهاری

منبع:  مجله خانه داستان

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1392ساعت 1:34 توسط مازیار نظربیگی(م.راهین)| |


-  من جیش دارم!
-   مگه بهت نگفتم وقتی اسمتو ازت پرسید بهش بگو به تو چه؟!
-  دارم میگم من جیش دارم...
-   مگه من به تو نگفتم وقتی ازت پرسید چند سالته یا کلاس چندمی بهش بگو مگه تو فضولی؟!
پسرک ادای گریه کردن را درمی‌آورد
-  آره، گفتی.. داره میریزه‌ها...
دست پسرک را می‌کشد.
-  یکم تند تر راه بیا. اونم از رفتارت. بهت نگفتم وقتی برات بستنی خرید، نخور، بستنی رو بمال به لباسش، بزن تو صورتش؟!
-  آخه خوشمزه بود.. مامان بعداً نگی چرا لباستو کثیف کردیا..
-  برو به هیکل بابای بی غیرتت بشاش ... توالت از کجا گیر بیارم؟
صدای جیغ لاستیک روی آسفالت خیابان حرف زن را قطع می‌کند. پسرک پای مادرش را محکم می‌چسبد.
-  داد می‌زند: چشاتو از دخترا بردار حواست به رانندگیت باشه یابو.. راه بیا تا ماشین از رومون رد نشده.
-  با تو حرف نزدم؟ من بهت نگفتم به این مرتیکه گفتم تو خیلی هم خوبی ولی،.. چرا وایستادی..؟
-   مامان اگه دیگه راه بیام جیشم میریزه‌ها.. دست پسرک را محکم توی دستش می‌گیرد و می‌کشدش..
-  من بهت نگفتم بهش گفتم پسرم ازت بدش میاد. حتی جرأت ندارم اسمت رو پیشش بیارم. نگفتم تو باید امروز هی شیطونی کنی؟ نگفتم فحش‌هایی که از پسر اکبرآقا یاد گرفته بودی به این مرتیکه بگو..؟
-   مامان..
-  من بهت نگفتم وقتی به این مرتیکه میگم خانواده‌ی بابای این بچه منتظرن من شوهر کنم بچه‌مو ازم بگیرن، تو به اون مرتیکه بگو حالم ازت بهم می‌خوره. بلند شو بزنش؟ هی دست و پاتو فشار ندادم که بهش فحش بدی؟!
زن دستی به صورتش می‌کشد و عرقش را پاک می‌کند.
-  میشه پسرم از دستشویی مغازه تون استفاده کنه؟
-   مامان، من، من دیگه جیش ندارم...
زهرا امیری

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1392ساعت 22:36 توسط زهرا امیری| |


کریستین رونالدو دستشویی نمی رود

یک هفته است همه را کلافه کرده. مادر هم تا می آید چیزی بگوید، پدر جلویش در می آید و می گوید بگذار تخیلش را بکند. عادت پدر است، وقتی من هم بچه بودم از این تخیل ها می کردم. آچار بر می داشتم و می افتادم به جان وسیله های توی انبار. با توپ در و دیوار خانه را یکی می کردم. بساط دست فروشی پهن می کردم توی کوچه و ته مانده ی سیگار خان دایی را دود می کردم. 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1392ساعت 11:59 توسط آریا معصومي| |

 

بسمه تعالی

نشست سالانه انجمن داستان نویسان توسط خانم مهشید وطن دوست با شرکت جمعی از ادیبان در تهران برگزار می شود

اعضای عزیز  و دیگر مخاطبان می توانند در این نشست شرکت نمایند

کسانی که مایل به شرکت هستند برایمان  کامنت  و یا به آدرس خانم مهشید وطن دوست ایمیل

ma_v1983t@yahoo.com

ارسال نمایند تا آدرس و روز برگزاری را به شما اعلام کنیم

از فعالیتهای این انجمن:

نقد و بررسی داستان

کارگاه داستان(هرماه)

داوری فصلی

مصاحبه فصلی

داستان دنباله دار و مینیمال

داستان های کودک و نوجوان

و ... نیز می باشد

که در این نشست به گفتگو و بحث خواهیم نشست

با تشکر

 

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1392ساعت 13:34 توسط سمیه رضایی اصل|

Design By : Night Melody