انجمن داستان نویسان رضا دلمن

داستان/ رمان/ داستان كودك / نقد تخصصی/ کارگاه / داوری آثار / دکلمه / مصاحبه ادبی/نویسندهای نوجوان

چراغ  اتاق وسطی خانه روشن می شود واین یعنی او آمد.وقتی او می آید مادر ساکت می شود و اشاره میکند که دیگر بلند حرف نزنیم و من گاهی یادم میرود حرف هایم را بلند نگویم.

- واسه فردا اینو بپوشم یا این رو؟کدومش بهتره؟

صورتش درهم  می رود.با اشاره سر به در اتاق وسطی میفهماند که نباید بلند حرف بزنم.می روم در اتاقم.دلم میگیرد.دوتا مانتویی که دستم است را می اندازم کنار تخت.فکر میکنم.به روزهایی که می رفتیم جمعه بازار.همه با هم.

- مامان این رو بخریم. و در گوشش آهسته گفتم:آینه قدی داره.

ولی نگفتم برای آرایش خوب است و پرو لباس جوری که پیمان بشنود بلند گفتم: ببین این پایینم کمد داره.قفل میشه.

آخر قفل برایم مهم بود،امنیت چیزهایی که نمیخواستم کسی ببیند یا بفهمد را تامین می کرد.امنیت دفترچه خاطراتم را.

08/6/80

دیشب رسیدیم شمال.امروز صبح بابا داره به زور مامانمو میبره تو آب.مامانم جیغ میکشه.آخه از آب میترسه.خنده دارن این دوتا.منم برم دیگه.فعلا.

نمیدانم از کی شروع شد.ورق میزنم.

22/10/83

فردا امتحان جغرافی دارم.خوانده ام.پیمان سعی میکند آن ها را از هم جدا کند.گریه می کنیم.من و پویا.هرکدام گوشه ای.

- بلند شو بیا شام بخور.

- نمیخوام.

- صدبار بهت گفتم.چندبار دیگه باید بگم تا بفهمی؟وقتی خونه است  چیزی نگو.بلند حرف نزن.حواست نیست ما یک دشمن تو خونه داریم؟نمیخوام بفهمه کجا میریم و با کی میایم.

می رود ومن باز فکر میکنم به چیزهایی که در دفترچه خاطراتم ننوشتم.

آرام میشوم.پدر اشک هایم را پاک می کند.

- بلند شو بابا.بلند شو برو بخواب.مگه فردا امتحان نداری؟

سرم را در سینه اش میگیرد.زار میزنم.با صدای بلند.

پیمان برای مادرم آب قند درست می کند.می گذارد روی همان کمدی که چند سال پیش از بازار خریده ایم.

- چرا با خودت اینجوری میکنی مامان. آخه تا کی میخوای اینجوری کنی؟هر شب داد،فریاد.حالا من هیچی.این دو تا بچه که گناهی نکردند.

- چیکار کنم.مگه نمیبینی با این کارهاش داره حق ماها رو به باد میده.میگی خفه خون بگیرم؟

قدیم تر ها بهتر بودیم.میخندیدیم.و امشب گریه می کنیم من و پویا.پیمان هم. ولی در اتاقش.پتویش را در دهانش فشار می دهد.مدت هاست که این گونه گریه می کند.مانند خودم.عادتمان است.از بچگی مادرم تاکید فراوان داشت روی این که صدای گریه مان را کسی نشنود.می گفت:دشمن به شاد می شویم.

 

- باشه می خریمش.

پیمان داد میکشد.

از دور.از ته دل.

- نه این یکی بهتره بابا .جادارتره.آینه میخوایم چیکار کنیم.تو خونه پر از آینه است.

پیمان را میزنم.با مشت.

دنبالم میکند.مادرم می خندد.پدر هم.

پویا آن موقع بدنیا نیامده بود.وگرنه می فهمید که مادر پدر را از اول دشمن نمی دانست.

شمال می رویم.عین آن روزها.با تفاوت اینکه دیگر پدری نیست که مادر را به زور بکشد.نگاهش میکنم.مادرم کنار ساحل ایستاده و به دریا نگاه میکند.

 ریحانه جعفریان

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آذر 1393ساعت 1:23 توسط ریحانه جعفریان| |

كنار پنجره نشسته ام و بيرون را نگاه ميكنم باد پاييزي همچنان در حال وزيدن است و برگ درختان را آرام آرام به زمين مي اندازد

با خود ميگويم(خدايا عمر چقدر كوتاست دنيا چقدر كوچك است و زود همه چيز به پايان ميرسد

تمام گذشته ام جلوي چشمانم رژه مي رود

تنها دختر خانواده بودم عشق پدرو مادر

پدرم آنقدر مرا دوست داشت كه هيچگاه به من امر و نهي نميكرد و اين اجازه را به مادر هم نميداد

حاكم آن خانه من بودم

دبيرستان كه رسيدم يك دختر شرور و خود خواه بودم و زيبايي من زبانزد همه ،طوري كه خود را ميان آن همه تمجيد گم كرده بودم

پدر و مادرم خطاهايم را گوشزد نميكردند هراز گاهي ميشنيدم وقتي مادرم  از رفتارم به پدر گلايه ميكرد پدر با خونسردي مي گفت: اذيتش نكن او هنوز بچه است و براي خوب بودن زمان ميخواهد

و مادر مثل هميشه محكوم به سكوت بود

و من هرچه بزرگ تر ميشدم ..بدتر ميشد

و كم كم با پسراي مختلف ارتباط برقرار كردم به مهماني هاي شبانه مي رفتم

و آنجا با پسري آشنا شدم كه به من پيشنهاد ازدواج داده بود و آنقدر از زيبايي هايم تعريف ميكرد كه مرا جذب كرد هبود انگار نقطه ضعفم را ميدانست و در آن مدت براي هم هداياي زيادي خريديم البته هداياي من با ارزش و گران قيمت بود

مدتي بعد فهميدم آن پسر قصدش تنها سواستفاده مالي و خوش گذراني بود

او عاشق نبود بلكه  عشق بازي ميكرد

با ضربه ي روحي كه خورده بودم آن پسر را رها كردم و براي رهايي از آن عشق حضور كسي را ميخواستم

زيرا گمان ميكردم براي فراموشي بايد جايگزين انتخاب شود و اين را از پسراي بوالهوس و دختراي خيره سر از خودم آموخته بودم

و چند روز بعد با هنگام آمدن به خانه با راننده جواني آشنا شدم

اما به يك ماه نرسيده بود كه متوجه شدم او نيز همانند ديگري مرا براي رفع كوتي ميخواهد

مادر گاه و بي گاهي دور از چشم پدر نصيحتم ميكرد اما متوجه شده بود اثر ندارد  تهديدم كرد كه اگر از كارهايم دست برندارم به پدر ميگويد

اما تهديد هايش هم برايم كارساز نبودو او متوجه اين موضوع شده بود

بنابراين طاقتش تمام شده بود

يك شب كه مشغول خواندن روزنامه بودم با صداي پدر يكه خوردم

-چكار ميكني ستاره؟؟

به روزنامه اشاره كردم :دارم روزنامه ميخوانم

-الان وقت خواب است نه روزنامه ...و قبل از خواب بايد به حرفهايم گوش كني و  سوال هام رو  جواب بدي

حدس ميزدم بايد مادر چيزي گفته باشد

فرار را به قرار ترجيح دادم:من بايد بخوابم ..خسته ام پدر

پدر روزنامه را از من گرفت و محكم روي ميز كوبيد

و با گرفتن دستم از رفتنم جلوگيري كرد

براي اولين بار از او ترسيدم به چهره ي مضطرب مادر كه گوشه اي ايستاده و با ترس  به ما چشم دوخته بود،نگاه كردم

انگار ميخواست نصحيتم كند اما اي كاش در زمان بچگي اينكار را ميكرد كه من با گستاخي خو نكيرم

و خوب و بد را تشخصي دهم

گرچه در اين اشتباهات خود مقصر بودم زيرا اشخاصي را ميشناختم كه در سن كودكي پدر و مادر را از دست داده بودند و آنقدر پاك زندگي ميكردند كه ورد زبان همه ميشدند

پس اكنون من مقصرم

با ترس و پشيماني به پدر رو كردم:بابا ...بابا

پدر دلش به رحم آمد دستي به موهايم كشيد برو توي اتاقت باها حرف دارم

آرام شدم و توي اتاق رفتم

مقابلم نشست و برخلاف هميشه كه هزاران بار قربون صدقه چشمهايم مي رفت اينبار شرم داشت به چشمهايم بنگرد

و حق داشت من دختر خطاكاري بودم

با عصبانيت گفت:گوشيتو بهم بده و هر وقت ياد گرفتي از اين وسيله خوب استفاده كني اونو بهت برميگردنم

عصبي شدم و سيمكارت را جلوي پدر شكستم و گوشي را به او دادم

اما

شايد اگر پدر ديگري بود يكي ميخواباند وي صورتم و براي هميشه زندانم ميكرد تا از خانه بيرون نروم

اما اينكار را نكرد

و با مهرباني گفت:دخترم ما خانواده آبرومندي هستيم

و نفسي تازه كرد:يك دختر ابروي يك ايل است بايد مراقب رفتارت باشي دخترم...بابا نبايد انضباط يك دختر 19 باشد..بابا شايد خطا در تربيت من بود

من بايد در حين اينكه به تو آزادي دادم ،خوب و بد را هم گوشزد ميكردم تا جامعه و افراد گناهكار و شيطان صفت را بشناسي

بابا ،انسان خوب و پاك در جامعه كم هست ....بايد مراقب كارهايت باشي

بابا...بايد مراقب رفتارها،حركاتت و طرز حرف زدنت و حتا لباس پوشيدنت  باشي

انسانيت گرانبهاست  بايد حفظش كني

مردم متاسفانه از روي ظاهر قضاوت ميكنند

انسان هاي موفق از خطاها درس عبرت ميگيرند و خطا را تكرار نميكنند..سعي كن روح بزرگي داشته باشي و از خطاها درس بگيري

يك دختر بايد آنقدر ارزش حفظ كند كه ديگرا نبراي بدست آوردنش تلاش كنند نه اينكه...

پدرم ادامه نداد و دستي به صورتم كشيد:

از امروز توبه كن و آدم ديگه اي باش

شكستن صداي غرور پدرم را شنيدم او بسيار ناراحت بود

بلند شد و گوشي موبايل را روي ميز گذاشت اين گوشي براي خود

حالا ميتوني خوب و بد رو تشخيص بدي پس انتخابش با تو..

اين را گفت و از اتاق خارج شد

خيلي روي حرفهايش فكر كردم كاش عاقل بودم

از اين اتفاق سه ماه گذشت و من كاملن تغيير كرده بودم

عمو رضا(دوست پدرم)مرا براي پسرش علي خواستگاري كرد

پسر تحصيلكرده اي بود اما من با تحصيلات او كاري نداشتم زيرا پدر به من ياد داده بود انسانها را طبق موازين انسانيت بسنجم نه تحصيل و ثروت

اما علي خوشبختانه خوش رفتار و مهربان بود

درست برخلاف پسرايي كه اطرافم بودند و با هوس هايشان بازي ام دادند

او را قبول كردم و خيلي زود زير يك سقف زندگي كرديم

هر روز كه ميگذشت علاقه ام به او بيشتر ميشد و تازه معني عشق را فهميدم

واقعا عشق در سينه انسانهاي پاك است

انسانهايي كه انسانيت و شرافت دارند

ما صاحب دختري شديم و نامش را (ثنا) گذاشتيم و به خاطر اين هديه با ارزش خداوند را شاكر بوديم

بودن ثنا به من قوت قلب ميداد و زندگي ما شيرين تر از هميشه شده بود

وقتي ثنا يك ساله شد من و علي تصميمي گرفتيم براي تولدش جشن مفصلي بگيريم

و عصر همانروز قرار  شد وقتي علي از سركار بازگشت به خريد برويم

ساعت 6 علي خسته اما با از شوق از سركار برگشت و من و ثنا به همراه او بازار رفتيم

وارد فروشگاه بزرگي شديم براي خريد وسيله تزيين،ثنا بي قراري ميكرد و مجبور شدم ليست را به علي دهم تا قنا را آرام كنم

علي براي خريد موارد نوشته شده ،از ما كمي جدا شد

و من در حال آرام كردن ثنا بودم كه ناگهان صدايي مرا به خود

اورد:به به ستاره خانوم ديروز دوست امروز آشنا

به سمت او برگشتم كيوان بود پسري كه بمدت يكسال در دوران مجردي با او ارتباط داشتم

به ترس خود غلبه كردم

قدمي برداشت تا دخترم را بغل كند

قدمي به عقب برداشت و خيلي جدي گفت:آقا لطفا مزاجم نشيد وگرنه با 110 تماس ميگيرم

كيوان از جديت من يكه خورد و متوجه تغييرات من شده بود

علي باعجله و در حالي كه خريد كرد هبود به سمت ما آمد زيرا متوجه كيوان و برخوردش شده بود :اين مرد اينجا چكار ميكرد؟؟كي بود؟؟چرا مزاحم شده بود

مضطرب بودم و جواب ندادم و علي نيز متوجه موضوع شد

 خريد ها را به من داد و ثنا را از آغوشم ربود  و با اعصبانيت رو به من گفت :ميريم پاركينگ ماشينو برميدارم

علي آنقدر قدم هايش را تند برداشت  كه به دنبالش دويدم

سوار ماشين شديم

علي ول كن ماجررا نبود:ستاره بايد بگي اون مرد كي بود و چي ميخواست؟؟چه چيزي رو از من پنهان ميكني؟؟

گفتم:خواهش ميكنم علي ..بذار بريم خونه بهت ميگم

علي اينبار داد زد:نميتونم ستاره دارم ديوانه ميشم ..زود باش بگو

اشكم سرازير شد و با التماس تكرار كردم:خواهش ميكنم بذار بريم خونه

علي سكوت كرد و ثنا را به من داد و آنقدر با سرعت رانندگي ميكرد كه دخترم را به سينه چسباندم و  تمام مسير را با ترس طي كردم

وارد پاركينگ شديم  و بعد از توقف ،پياده شد و در سمت من را باز كرد و ثنا را گرفت و به سمت آسانسور رفت  ومن بدنبال او وارد آسانسور شدم و در اين دقايق با اخم به من زل زده بود

سرم را پايين انداختم تا از نگاهش بگريزم

به طبقه 3 رسيديم و به طرف واحدمان رفتيم علي كليد را در قفل چرخاند و با عصبانيت رو به من :برو داخل

و با اعصبانيت پشت سر من وارد شد

ثناواب بود او را به اتاقش بردم  او كنار من آمد

مات و مبهوت شدم و ادامه داد:بگو ..حرف بزن؟؟

فقط گريه ميكردم و حالا گريه هايم به هق هق رسيده بود

داد زد:بس كن ستاره فقط حرف بزن...حرررررررررررررررررررف

اولين بار بود داد ميزد

ترسيده بودم :علي به خدا مربوط به گذشته است ..من به تو خيانت نكرده و نميكنم و ماجرا را خلاصه وار برايش شرح دادم

سرش را به علامت تاسف تكان داد:منو باش فكر كردم فرشته هستي ...نگو خانم قبل ازدواجش..

ادامه نداد گويي از ادامه دادن شرم داشت...

فقط رو به من گفت:ستاره تو چي كم داشتي؟....

و به سمت اتاق خواب رفت و ثنا را كه هنوز خوابيده بود ،در آغوش گرفت و از در خارج شد

واي خداي من

قصد علي چه بود..به دست و پايش افتادم علي خواهش ميكنم منو ببخش..علي..علي..

به خدا اشتباه كردم

علي مرا كنار زدم و من ماندم و يك درماندگي

به سرعت دنبالشان دويدم

علي سوار ماشين شدن و رفت وداد زدم:علي...

و ديگر هيچ متوحه نشدم وقتي چشم باز كردم روي تخت بيمارستان بودم

و ناگهان همه چيز را به خاطر اوردم تمام اتفاقات لعنتي و گريه كردم و داد زدم علي

پرستار سعي كرد آرامم كند

چند لحظه طول نكشيد كه علي با عجله وارد شد و رو به پرستار گفت: پيش بيمار ميمونم

و پرستار بيرون رفت

علي به سمتم آمد و دستهايم را در دست گرفت :ستاره زودتر خوب شو..فردا جشن تولد دخترمونه ..

گريه  امانم نداد:علي..

-ستاره ديگه نميخوام چيزي در مورد گذشته بدونم..بعضي مسائل در گذشته تمام ميشن...من بخشيدمت گرچه تو خطا و خيانتي به من نكردي ...گذشته تو تمام شده سعي كن امروز خوب باشي

اشكهايم را پاك كرد

خدا را شكر كردم

علي خيلي خوب بود شايد هر مرد ديگري جاي او بود مرا نمي بخشيد و حتا حرفهايم را باور نميكرد و خطاهايم را بزرگ مي شمارد

و ......

امروز كه پشت پنجره نظاره گر پاييز هستم پانزدهم سال از زندگي مشتركم مي گذرد و  گاهي شرمنده گذشته هستم

اما آنقدر خودم را تزكيه كردم كه به همه فهماندم چقدر تغيير كرده ام

براي پاك زيستن هيچگاه دير نيست اما نبايد وقت را از دست داد و من نيز انسانيت را يافتم

پايان

داستان نويس:پروانه پناهي

نوشته شده در جمعه شانزدهم آبان 1393ساعت 13:24 توسط پروانه پناهی| |

درود

 

با توجه به این که داستان های این فصل کم بودند

داوری بین آثار صورت نمی گیره.

فقط از خانم پروانه پناهی به خاطر فعالیت درین انجمن

وداستان های زیباشون کمال تشکر را داریم.

واز دیگر اعضا هم تقاضا داریم از داستان های زیباشون

درین انجمن بذارن وبیشتر همکاری داشته باشند.

با تشکر

 

 

نوشته شده در شنبه پنجم مهر 1393ساعت 18:47 توسط مژگان میرافضل|

 

فرزند بزرگ يك خانواده چهار نفري بودم و برخلاف خواهر كوچكم مهشيد،آرام و درس خوان بودم اما شوخ طبعي و مهرباني او را نداشتم

عاشق پرستاري بودم و مي كوشيدم در آينده پرستار شوم طوري كه حتا وقتي مهمان به خانه ما مي آمد فقط در حد سلام خود را به آنها نشان ميدادم

بالاخره در كنكور سال اول براي پرستاري قبول شدم و با زحمت و اشتياق دانشگاه را به پايان رساندم و در بيمارستان مجهز مشغول كار شدم

يك سال بعد پسر يكي از اقوام به خواستگاري ام آمد

بدون تامل ،پاسخ رد دادم اما پدرم مخالفت كرد از نظر او من در تصميم اشتباه كرده بودم

روزي به اتاقم آمد و گفت:مهساجان بيشتر فكر كن،شايان پسر خوبي است و شناخت كامل داريم و آرزوي هر دختري داشتن چنين همسرپاكدامني  است

در فكر فرو رفتم  حق با پدر بود

رفتار و اخلاق او سرشار از اخلاص و نزاكت بود احترام همه را داشت حتا كوچكترها

صداي پدر مرا به خود آورد:مهسا چرا ساكتي؟

آب دهانم را قورت دادم:بابا او مشكلي نداره اما من آمادگي ازدواج ندارم

پدر كنار تخت نشست:نمي خوام وادارت به كاري كنم كه نميخواي اما درس و دانشگاهت تمام شده و داراي شغل هستي ديگر وقتش رسيده سر و سامان بگيري

اخم كردم :چرا نگران هستي انگار از من عاص هستيد

پدر با شوخي گفت:بايد نگران باشم يكي كه نيستيد آن مهشيد زبان دراز هم هست كه هيچ مادري حاضر نيست  براي پسرش خواستگاريش كنه

هر دو با هم خنديديم

چند روز بعد،پدر در اتاقم را به آرامي زد و بعد از بفرما گفتن،وارد شد:مهسا جان جواب نهايي را بگو

امروز پدر شاهين زنگ زد طفلي ها خيلي استرس داشتند

پدر در حالي كه به  غبقپ انداخت ادامه داد:مادرت عين تو نبود تا رفتم خواستگاري،جواب مثبت داد چون ميدانست مرد خوب كم است و من هم اقا بودم و هم خوش تيپ، اگه تعجيل نميكرد زودي مي رفتم جاي ديگه خواستگاري

خنده ام گرفت اما با لحن اعتراض آميز گفتم:بابااااااااااااااااااااا

دستهايش را به نشانه تسليم بالا آورد:اعتراف ميكنم پاشنه در خونه پدربزرگت از جا كنده شد تا جواب مثبت گرفتم

اما تو كه نمي خواي شايان در خونه ي منو از جا در بياره.من پول تعميرات ندارم

از خجالت سر را پايين انداختم :باشه پدر قبول

پدر متوجه خجالت من شد:مطمئن هستم خوشبخت ميشي دخترم

و بدنبال اين حرف بلند شد تا به خانواده شايان تلفن بزند

بعد از چند روز من و شايان رسما نامزد و مدتي بعد ازدواج كرديم

همانگونه كه پدر گفت او مرد خوبي بود و من هم همچنان مشغول كار بودم رماني كه به خانه برميگشتم به كارهاي خانه و پخت و پز و بازي با دخترم مها مي پرداختم

زيرا زن بودن را اين چنين ميدانستم

و گاهي فكر ميكردم بهترين همسر دنيا هستم زيرا در محيط خانه اوقات خود را به خانه داري مي پرداختم امنا طوري سرم شلوغ شده بود كه گاهي شايان از من ميخواست استراحت كنم و گاهي هم در كارهاي خانه كمكم ميداد

او دوست داشت زماني را وفق او كنم و با او چاي بنوشم اما فرصتش را نداشتم و هربار ميگفتم:تو چاي بخور من بعد ميخورم

يا اينكه

تو تلويزيون  تماشا كن من اين برنامه را ددوست ندارم

يا

تو برو پارك قدم بزن من ميخواهم استراحت كنم

آنقدر خود را مشغول شغل و كارهاي خانه كرده بودم كه از او فاصله گرفتم و نمي دانستم چگونه  محبتم را به او ابراز كنم  شايد هم فرصت اين كار را پيدا نمي كردم

شايان متوجه سرد و بي احساس بودن من شد

بنابراين سعي ميكرد زمان بيكاري خانه نباشد

و اكثر اوقات وقت خود را با دوستانش سپري ميكرد

زماني به خود آمدم كه شايان سيگار به دست خانه آمد

با عزمي راسخ مقابلش ايستادم:تو سيگار ميكشي؟

دستي به موهاي مشكي اش كشيد و با چشمان قهوه اي رنگش به من زل زد: ماه هاست ...

هيچ نگفتم و او را شماتت ميكردم آخر مگر بچه  بود كه اغفال دوستان ناباب  شود يك مرد 34 ساله بود و پدر فرزندي كه نياز به تربيت داشت

گاهي هم خود را شماتت ميكردم زيرا در وظايف   كم كاري كرده بودم و او سيگار و دوستان ناباب را جايگزين من كرده بود

و من هربار به جاي منطقي برخورد كرد با زبان برنده و تند با او بحث ميكردم

اما او گوشش بدهكار نبود

ترجيح دادم كاري به كارش نداشته باشم خود شاغل بودم و ميتوانستم دخترم را بزرگ كنم

يك شب با سرفه شايان از خواب پريدم و با عجله خود را به پذيرايي رساندم

روي زمين افتاده بود و پي در پي سرفه ميكرد

دستش را محكم گرفت ميخواست حرفي بزند اما سرفه امانش نميداد

فوري خود را به تلفن رساندم و با اورژانس تماس گرفتم  دقايقي بعد او را به بيمارستاني كه خود در آن كار ميكردم،رسانديم  و بعد از تزريق آمپول و آزمايش او را در بخش اورژانس بستري كردم

دخترم مها ميان دلهره كودكانه اش نگاهم ميكرد و مي پرسيد:بابا چش شده

و من او را آرام ميكردم

تا صبح بيمارستان مانديم و خود از او پرستاري كردم

ساعت 8 صبح دكتر به بخش امد و آزمايش را به من داد و من بي آنكه آنرا نگاه كنم پرسيدم:چي شده دكتر

دكتر از زير عينك با عصبانيت نگاهم كرد:خانم فدايي چرا اينقد دير همسرتان رو به بيمارستان اورديد؟

واي خداي من آقاي دكتر چه ميگويد ،منظورش چه بود:چه شده دكتر ؟؟؟؟

-          همسرتان سرطان ريه دارد

-          ديوانه شدن:اما فقط حدود يكساله سيگار ميكشه

آقاي دكتر با صداي خشونت آميزي گفت:شما چه جور پرستاري هستي كه متوجه بيماري همسرت نشدي سرفه هاي او علايم بيماري بود و حتا يكبار هم بيمارستان نيومد

اشكم سرازير شد با التماس گفتم:چه كنم؟؟؟

-مرگ و زندگي دست خداست .تمام تلاشم رو ميكنم بايد از امروز شيمي درماني رو شروع كنند و تحت مراقبت هاي ويژه باشد

 

من هيچگاه همسر خوبي نبودم و زماني متوجه شدم كه شايان در بستر مرگ  دست و پا ميزد

اما به گفته مادرم ماهي را هر وقت از آب بگيرند تازه است

 و طي چند روز روند زندگي خود را تغيير دادم  زيرا يك زن وظايف مهمتري هم دارد كه رسيدگي به همسر و فرزندانش است

و ساعتهاي طولاني كنار بستر همسرم بودم و به او محبت ميكردم

اما شاين فكر ميكردم كه به او ترحم دارم زيرا از محبت هاي من شگفت زده شده بود

براي دخترم پرستار گرفتم و او را مهد فرستادم  و در اين مدت از دخترم غافل نبودم و به او زسيدگي ميكردم

و به هنگام نماز،با اشك از خدا سلامتي شايان را ميخواستم

سه سال گذشت بعد ازعمل جراحي و آخرين آزمايشهاي انجام شده

اثري از بيماري در شايان ديده نشد

آنقدر خوشحال شدم كه سعي داشتم از شغلم استعفا دهم اما شايان مانع شد زيرا مي دانست من روزي عاشق اين شغل بود.

 

پایان

 

داستان نویس:پروانه پناهی از مسجدسلیمان

 

 

نوشته شده در سه شنبه چهارم شهریور 1393ساعت 19:1 توسط پروانه پناهی| |

 

 پروانه پناهی

بیست سال داشتم تک دختر خانواده به همراه دوبرادر که از من کوچکتر بودند

خانواده سرشناس محل بودیم همه پدرم را انسانی دلسوز می شناختند

در همسایگی ما خانواده ای بود بسیار متین

من آقا رحیم و همسرش رقیه خانم را خیلی دوست داشتم آنها یک پسر به نام علی داشتندکه پسر مودبی بود و تازه از دانشگاه فارغ التحصیل شده بود

پدر علی از موقعیت مالی خوبی برخوردار بود.با اینکه از انسان های فضول متنفر بودم اما همیشه در این فکر بودم که چرا رقیه خانوم فقط همین یک فرزند را دارد

صدای مادرم که گویا از بازار برگشته بود رشته افکارم را از هم پاشید و مدام صدایم می کرد

از اتاق بیرون زدم و به طرف مادر رفتم خریدهایش را گرفتم

مادرم به چهره ی پریشانم نگاه کرد:چرا زیر چشمهات گود رفته

خندیدم و گفتم:اثرات رژیم غذایی است

مادر با نگرانی گفت:وزن ایده آلی داری و نیاز به رژیم نیست با اینکار فقط چهره ات فرسوده میشه

سینی آوردم و مشغول تمیز کردن سبزی شدم

مادر بعد از تعویض لباس کنارم آمد تا کمک کند در حالی که هنوز از رژیم غذایی ام ایراد میگرفت

موضوع را با سوالی که مدتها در سر داشتم خاتمه دادم:مامان چرا رقیه خانوم یک فرزند داره؟؟

مادر از سوالم تعجب کرده بود که چرا این موضوع  برای من مهم است:رقیه خانوم بعد از تولد پسرش خیلی بیمار شد و دکتر به او گفته بود نباید صاحب فرزند دیگه ای بشه وگرنه جانش در خطر است آقا رحیم هم اصراری به داشتن فرزند نداشت و در کوشش تربیت همین یک فرزند بود

مادرم در حالی که سبزی تمیز میکرد ادامه داد:و همینطور هم شد علی واقعا پسر با ادبی استاز حرف مادر به وجد آمده و لبخند زدم و به خود بالیدم که به انسانی همچون علی علاقمند شده ام

عصر همان روز مادر می خواست به خانه ی رقیه برود خستگی در خانه را بهانه کردم و از او خواستم مرا همراهش ببرد و دقایقی بعد هر دو رهسپار خانه ی علی شدیم و رقیه خانم از دیدن ما خوشحال شدم لحظاتی بعد متئوجه شدم علی خانه نیست 

گرچه اگر هم خانه بود تفاوت چندانی نداشت زیرا بیش از حد سر به زیر بود

رقیه خانم با میوه و چای از ما پذیرایی کرد و از حالم پرسید با خوشرویی پاسخش دادم

فضای خانه بدون علی آزارم میداد بهانه ای آوردم که به خانه برگردم

بعد از خداحافظی از اتاق خارج شدم و خود را به درب حیاط رساندم و در حینی که خواستم درب را باز کنم در باز شد

بعلی را مقابل خود دیدم

از هیجان زبانم بند آمده  او هم با دیدنم شوکه شد خیلی مودبانه سلام کرد و بعد از احوالپرسی فوری از او خداحافظی کردم

وقتی به خانه رسیدم خود را لعنت کردم که چرا پنج دقیقه بیشتر نماندم

ماهها گذشت رقیه خانم از رفتارهایم متوجه علاقه ام به علی شد

او زن فهمیده ای بود یک روز که از خرید برگشتم او را جلو در خانه دیدم انتظار کسی را می کشید وقتی چشمش به من افتاد جلو آمد متوجه شدم منتظر من بود بعد از سلام با لبخند همیشگی اش پرسید:مهتاب جان دخترم سوالی دارم  خوشحال میشم حقیقت رو بشنوم ..

از طرز حرف زدنش متعجب شدم با لکنت گفتم: بفرمایید

رقیه چادرش را جلو کشید:دخترم اصلن خجالت نکش

دلم مثل سیر و سرکه می جوشید توان حرف زدن نداشتم با اشاره سر تایید کردم

او با مهربانی دستم را گرفت و مرا به گوشه ای برد:مهتاب عزیزم تو علی مرا دوست داری؟

از خجالت کم مانده بود در زمین فرو روم سکوت کردم با بهت و در حالی که مثل انار سرخ شده بودم به او زل زدم

و او با لبخندی ادامه داد:خودت رو اذیت نکن دخترم با علی حرف میزنم ...به لطف خدا همه چی درست میشه

در دل خوشحال بودم اما مردد  از نظر علی

رقیه خانم هیچگاه از اینکه با من در رابطه با این موضوع حرف زده بود به علیچیزی نگفت و  از جانب خود مرا به علی پیشنهاد داد

بعد از چند جلسه رفت و آمد با علی نامزد شدم همانطور که علی را شناختم خوب و بی ریا بود هیچگاه از او بدی ندیدم و بهتر از کسی بود که می شناختم

چند ماه بعد از نامزدی عقد کردیم .پدر و مادر علی دارایی خود را به نام ما کردند بعد از چند روز مراسم عروسی ما بطور مجلل برگزار شد و بعد از ازدواج به طبقه ی دوم خانه ی پدر علی رفتیم

رقیه خانم خیلی به من محبت داشت و با وجود اینکه خودم غذا می پختم او نیز برایمان غذا می آورد و راکثر اوقات ما را به خانه خود دعوت میکرد تا کنار آنها غذا بخوریم

او درک بالایی داشت آقا رحیم (پدر علی) را خیلی کم میدیدم او سوپرمارکت داشت و تا دیروقت کار میکرد گاهی برایم لواشک و پفک می آورد انگار دختر کوچک خانه بودم

پدر و مادرم از من میخواستند قدر خانواده علی رابدانم و به آنها بی احترامی نکنم

بعد از دوسال صاحب فرزند شدیم یک پسر که نامش را فرید گذاشتم

در این مدت خیلی تغییر کردم حال دختر مغروری شده بودم  و تمایل چندانی به رفت و آمد با پدر و مادر علی را نداشتمو هر با که مرا دعوت میکردند خواباندن فرید را بهانه میکردم آنها متوجه این قضیه شده بودند اما هیچ نگفتند

فرید چهار ساله بود که آقا رحیم بر اثر سکته قلبی فوت کرد و رقیه خانم تنها و افسرده شد و حتا اکثر وسایل خانه اش را به موسسه خیریه اهدا کرده بود و به خواسته ی علی اکثر اوقات به خانه ی ما نمی آمد تا تنها نباشد

یک روز علی کنارم آمد و با مهربانی گفت:مهتاب جان اینروزها مراقب مادرم باش ..بعد از مرگ پدر چشم امیدش به ماست

از آن روز علی هر وقت از سرکار برمیگشت به امید آنکه به مادرش رسیدگی کرده ام از من تشکر میکرد دریغ از اینکه هیچ توجهی به او نداشتم

رقیه خانم با این همه مشکلات گاهی در سکوت کنایه های مرا تحمل میکرد و حتا این موضوع را از علی پنهان کرده بود و سعی میکرد کمتر به خانه ما بیاید و من  هم در حضور علی خود را زنی دلسوز و زحمت کش قلمداد میکردم

شش ماه بعد تصمیم گرفتم با علی حرف بزنم تا مادرش را به آسایشگاه ببرد

یک روز بعد از شام به چشمان غم نشسته اش نگاه کردم و موضوع را بیان کردم او بشدت مخالفت کرد و من پافشاری کردم و حتا مدتی قهر بودم

بالاخره علی را قانع کردم درست زمانی که مادر علی به علت دم کردن چای کتری از دستان لرزانش افتاده و ریخته بود

وقتی علی متوجه این قضیه شد از من ناراحت شد که چرا مراقبش نبودم اما چاره ای نداشت من مادر فرزندش بودمیک روز وقتی علی از سرکار برگشت به خانه ی مادرش رفت فوری خود را به پله ها رساندم تا حرفهایشان را بشنوم صدای مادر علی را می شندیم که با التماس می گفت:مهتاب جوان است و مادر فرزندت و نباید از جدایی حرف بزنی ضمن اینکه مهتاب به انتخاب من بود و اونو دوست دارم ..پس همانطور که مهتاب میخواد من به آسایشگاه میرم اونجا پرستارهای زیادی داره و بهم رسیدگی میکنند تو نگران نباش

علی در جواب گفت: مادر این حق تو نیست

و صدای صندلی به گوشم رسید و متوجه شدم یکی از آن دو بلند شده است فوری از پله ها بالا رفتم

فردای آنروز علی زودتر از من از خواب بیدار شد و بدون اینکه حرفی بزند و صبحانه ای بخورد از خانه خارج شد از جا کلیدی درب نگاه کردم رقیه خانم با چمدانی در دست مقابل علی ایستاده بود گویی جایی عازم بود صدای لرزانش را شندیم:علی پسرم من اماده هستم منو  به آسایشگاه ببر

علی با چشمانی قرمز و اشک آلود پیشانی مادرش را بوسید و چمدان او را در دست گرفت :باشه مامان تو رو می رساندم آسایشگاه از این جهنم که هستی بهتر است

با خوشحالی هر دو دست را در هم فشردم و فوری به فریده خانم زنگ زدم تا بیاید و خانه ام را مرتب کند و خانه ی رقیه خانم را هم شستشو دهد تا آن را برای اجاره دادن آماده کنم

لحظاتی بعد فریده آمد و کارش تا ساعت 9 شب طول کشید علی هم دیروقت خانه آمد و تا متوجه نیت من شد اخمی کرد و نگاه سنگینش آزارم میداد

دو ماه از رفتم رقیه خانم گذشت و علی مثل سابق مهربان نبود بداخلاق هم نبود فقط اوقات خود را با سکوت و خواندن کتاب میگذراند و روزی دو بار به مادرش سر میزد

او حق داشت با وجود اینکه دوستش داشتم اما هیچگاه این را ثابت نکردم و خیلی آزارش دادم

دو سال گذشت یک شب تلفن خانه زنگ خورد و یک خانم از آن طرف خط گفت که از آسایشگاه تماس میگیرد و با علی محمدی کار دارد

تلفن را به علی دادم

بعد از سلام علی آرام نشست و دست خود را روی سر گذاشت لحظاتی بعد متوجه شدم رقیه خانم به علت سکته فوت کرده بود درست همان روزی که علی آخرین ملاقات را با او داشت 

غلی بسرعت خود را به بیمارستان رساند انما هیچگاه برنگشت او در راه تصادف کرده و مرده بود

علی را از دست دادم  انگار آرزوی او بود با مادرش از دنیا برود

بدون او حتا نفس کشیدن دشوار بود

با مشقت فرید را بزرگ کردم گرچه مشکل مالی نداشتم اما روحم پر از درد و عذاب بود و دچار ناراحتی اعصاب شده بودم

بالاخره فرید 24 ساله شد و با دختری به نام شقایق که دختر بسیار مغرور و حتا خودخواه تر از من بود ازدواج کرد

او از فرید خواست تا مرا به خانه سالمندان ببرد و من پشت در صدای آنها را می شنیدم و منتظر جواب پسرم بودم

اما او پسری نبود که مثل پدرش پشت مادرش بایستد  او مثل خودم سنگدل بود در کمال ناباوری فرید گفت:باشه عزیزم فردا مادر را خانه سالمندان منتقل میکنم و مطمئن هستم از این موضوع خوشحال میشه چون یادمه از پدر میخواست که مادربزرگ را آسایشگاه ببره میگفت که اونجا مکان خوبی برای رسیدگی به سالمندان است

طبق قولی که فرید به شقایق داده بود بعد از چند روز مرا به خانه سالمندان بردند ...

 

پایان

داستان نویس:پروانه پناهی از مسجدسلیمان

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393ساعت 10:4 توسط پروانه پناهی| |

 

 

 

پروانه پناهی

شب،سايه انداخته بود و عقربه ها هر ثانيه به 12 نزديك مي شدند

لعيا عجولانه به قفل اتاق كليد انداخت و سراسيمه خود را وارد اتاق كرد و تا سر بالا آورد مادرش ليلا را مقابل خود ديد

رنگ از رخسار ليلا خانم پريده بود و لب هاي خشكيده اش حاكي از آن بود كه به انتظار دخترش شام نخورده است

لعيا به چشمان خيس او نگاه كرد و مادر گفت:ميدوني ساعت چنده؟؟چرا تا اين ساعت بيرون بودي؟

لعيا لبخند تمسخر آميزي زد:مامان فكر ميكني دوره ي شماست كه دختر بايد مطيع والدين باشه ...نسل ما فرق كرده نياز نيست دلشوره داشته باشي ..با دوستام پارك بودم

ليلا خانم از گستاخي دخترش عصبي شد اين رفتارها براي او قابل هضم نبود  و شروع به مشاجره كرد

لعيا خودنسردانه دستانش را از هم باز كرد :مامان خسته هستم بذار كفه ي مرگم رو بذارم

كارد به استخوان ليلا خانم رسيده بود دنيا دور سرش چرخيد ياد حرف زن همسايه افتاد كه مي گفت؛ليلا نسبت به سنش خيلي پير شده

دريغ از  اینکه هیچكس درك نميكرد او چه غم هايي دارد  و بعد از مرگ شوهرش مسئوليت او زياد شده بود و وقتي سهل انگاري تنها دخترش را ميديد سرش تير مي كشيد

آن شب تا صبح خوابش نبرد و مدام زير لب زمزمه ميكرد:

-يعني تا اين نصف شب توي پارك چكار ميكرد؟؟نكنه سيگاري شده

-اصلن دوستانش چه جور آدمايي هستند

-چرا اخلاقش عوض شده

-چرا .....

دستانش را رو به آسمان بلند كرد:خدايا چكار كنم ..خودت كمك كن

كاش پاي اين دختر بشكنه تا نتونه چند ماه بيرون بره ..خدايا آبرومون رو برده..

گريه امانش نداد و هاي هاي شروع به گريستنن كرد     

                                                -----------------------------------

خروس خوان صبح بود لعيا با زنگ هشدار ساعت بيدار شد و فوري خود را آماده كرد

ليلا خانم با صداي لرزان و خسته پرسيد:كجا ميري؟؟

لعيا با بي ادبي فرياد زد:نگران نباش شب برمي گردم

ليلا خانم آه سردي كشيد و با مهرباني به او نگاه كرد و دست او را ميان دستانش قرار داد :دخترم هر جا ميري زود برگرد و مراقب خودت باش

لعيا دستش را از ميان دستهاي او رها كرد و بدون خداحافظي از خانه خارج شد

اشكهاي مدر سرازير شد

ناگهان صداي ترمز ماشين او را ميخكوب كرد خود را به حياط رساند تا خيابان را ببيند

در را گشود تصادف چند خانه آن طرف تر رخ داده بود و جمعيت به طرف جاده در حركت بودند

ليلا هراسان خود را به جاده رساند و دخترش را غرق خون ديد

 

جيغ زنان به او نزديك شد اما چند زن او را كنار كشيدند و مانع شدند :چيزي نشده .. چيزي نشده

آمبولانس آژيركشان هر لحظه نزديك مي شد و ليلا حتا نمي توانست صداي اطراف را بشنود

از هوش رفت

تا چشم گشود بيمارستان بود از اتاق بيرون رفت كه حال لعيا را جويا شود

بسرعت خود را به اتاق دكتر رساند :دكتر حال دخترم چطوره؟...اسمش لعياست

دكتر با اشاره دست او را به آرامش دعوت كرد:حال ايشان خوب هست فقط پاي راستش صدمه ديده ئ. بايد مدتي استراحت كنه ...نياز به زمان داره و در اتاق 6 بستري است

لبلا لبهاي خود را گزيد:كاش نفرين نمي كردم ...خدا رو هزاران مرتبه شكر كه دخترم زنده است...

اين جمله را گفت و بسرعت به اتاق 6 رفت

لعيا با ديدن مادر لبخند كمرنگي زدانگار در ميان نگاهايش از مادر حلاليت مي طلبيد

ليلا خانم به او نزديك شد و به پيشاني اش بوسه زد...

 

پايان

 

داستان نویس:پروانه پناهی

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم تیر 1393ساعت 19:2 توسط پروانه پناهی| |

 

پروانه پناهی

سلام خدمت تمامی هیئت و اعضای زحمتکش انجمن داستان نویسان

با یک دل نوشته ی پیامکی خدمت شما هستم:

فريب خوردم

وقتي عاشق چشمانت شدم ..وقتي به عمق چشمانت نگاه كردم و تو به دروغ گفتي دوستم داري

و من باور كردم آن همه نيرنگ را ...

فريب خوردم

وقتي با چشمان گريان كه شايد با پياز آنها را به اشك در آورده بودي گفتي :دوستت دارم ...

و باز هم ...باور كردم

اكنون اعتراف مي كنم فريب خورده ام...

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم تیر 1393ساعت 19:0 توسط پروانه پناهی|

 

سلام و درود

مدتی به علت تغییر سیستم  بلاگفا اعضای انجمن در ورود به وبلاگ های گروهی دچار مشکل شده بودند

و اما راهنمایی مدیر بلاگفا در زمینه ورود به بخش گروهی:

 

تغییر شیوه ورود به بخش مدیریت وبلاگهای گروهی

تغییر کوچکی در صفحه ورود به بخش مدیریت برای وبلاگهای گروهی ایجاد شده است. تا پیش از این نویسندگان وبلاگهای گروهی بر روی لینک ورود به بخش مدیریت وبلاگهای گروهی کلیک و آنجا نام کاربری خود، آدرس وبلاگ و کلمه عبور خود را تایپ می کردند البته این امکان نیز وجود داشت که با ترکیب نام کاربری و بخش اول آدرس وبلاگ به عنوان نام کاربری در به صفحه ورود به بخش مدیریت وارد شد. برای تسهیل و یکسان سازی شیوه دوم به عنوان شیوه نهایی انتخاب شده است.
نویسندگان وبلاگهای گروهی میتوانند به جای نام کاربری ، ترکیبی از نام کاربری سابق خود که توسط مدیر وبلاگ تعریف شده به همراه علامت @ و بخش اول آدرس وبلاگ را وارد کنند. بطور مثال اگر آدرس وبلاگ  myblog.blogfa.com  است و نام سابق کاربری نویسنده arash  است کافیست در صفحه ورود به بخش مدیریت وبلاگ  به جای نام کاربری  عبارت  arash@myblog  را وارد کنند.
 
 
 
 
نوشته شده در شنبه هفتم تیر 1393ساعت 11:14 توسط سمیه رضایی اصل|

 

صداي خروس فضاي حياط را پر ميكند

مي پرسد: چند تا مرغ داري

جواب ميدهم: سه تا

مي گويد:چند خروس داري؟؟

جواب ميدهم: يكي

مي گويد:ارزه ي خروس هم از ما زيادتره ..

هر دو ميخنديم

مي گويم:هر وعده نصف غذايم را براي خروس و مرغها نگه ميدارم

ميگويد:غذاي خودت؟؟!!!!!

تاييد ميكنم

با دلسوزي ميگويد:تو غذايت را كامل بخور ..خودم پس مانده غذاها ،ماكاروني و نان خشكه برايشان مي فرستم

خوشحال مي شوم از اينكه توجه اش به من است

اما دلم راضي به زحماتش نيست بهانه  مي آورم: نفرست پس مانده ها را...ضايع است

صداي خروس آرامش شب را مي شكند

از خواب مي پرم

مي لرزم

دخترم به طرفم ميدود

موهايش را دم اسبي بسته

آرام ميگويد: كابوس ديده اي مادر ..نترس..

آغوشش ميگيرم و هر دو گريه ميكنيم...

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392ساعت 12:4 توسط سمیه رضایی اصل| |

 دختركي تنها در خيابان شلوغ با كفش هاي پاره، با لباسي كثيف از اين چهارراه به آن چهارراه ...از اين ماشين و به آن ماشين ....از اين رهگذر و به آن رهگذر ....اين همه التماس به اين آدم هاي بي احساس فقط براي فروش يك بسته آدامس... 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392ساعت 14:20 توسط نیلوفر غلامی| |

خسته بود...كنارش مي خزم ..بوي رطوبت اتاق  مشامم را پر ميكند

ادوكلن را در هوا خالي ميكنم

به اسانس حساس است و حرصش در مي آيد

اخم مي كند

اما بي فايده است و تمام فضا بوي عصاره ي گل مي دهد

آرنج را روي چشمانش مي كگذارد ..سرش درد مي كندوو

غمگين مي شوم...دلم درد مي آيد...بايد دردش برطرف شود

اما نه دارو است و نه دكتر

دستش را فشار ميدهم ...

نگاهم مي كند .. سرد است ...شكنجه مي شوم

هنوز عصباني است...

شايد خطايي كرده باشم ...فكر فكر ميكنم ... چيزي پيدا نمي كنم

نگاهش يخ مي زند و فكرش فرار مي كند

دستش از ميان دستم مي افتد

چاي مي خواهد

برايش فنجان پر ميكنم

چشمانش را مي بندد و مي نوضشد... مي نوشد..

شكنجه مي شوم

فنجان را پرت مي كند

شايد تلخ بوده...

باز هم مي خواهد

فنجاني ديگر...

 


برچسب‌ها: داستانك سكانس آخر, سميه رضايي اصل
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1392ساعت 10:38 توسط سمیه رضایی اصل|

بطرفم مي آيد .مهربان است ...لبخند دارد

برايم انار دانه كرده

نگاهش ميكنم

نگاهم ميكند

خجالت مي كشم

چند دانه انار دهانم ميگذارد

پيشاني ام گرم مي شود...عرق هايم را تميز ميكند

گرسنه مي شود

سبد ميوه را مقابلش مي گذارم

چشمهايم خسته مي شود به صورتم زل مي زند

بلند مي شوم دستم را ميگيرد

مي خندم ... مي گويد: اين انارها مال تو است

مي گويم: آن ميوه ها هم مال تو است

هر دو مي خنديم

 


برچسب‌ها: داستانك سكانس دوم, سميه رضايي
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1392ساعت 10:38 توسط سمیه رضایی اصل|

 

نزديك مي شود.

دستهايم را در دو دست مي فشارد

گرم است...

دلهره ام بيشتر مي شود

لبخند مي زند...كمي فكر مي كند...منصرف مي شود...لبخندش را غليظتر مي كند...مصمم مي شود...

چشمهایم به زمین می چرخد

سرم را بلند ميكند: چه شده؟

غم را پشت لبخند پنهان ميكنم

ذهنش متلاشي مي شود و قلبم مي تپد

تابستان شعله مي كشد

غرق مي شوم در غمهايم

جلوتر مي آيد..شيشه عطر را بو مي كند و به زمين مي كوبد

خرده شيشه ها فرو مي پاشند  نمي توانم جمعشان كنم ..زخمي مي شوم

گريه ميكنم ... مي ترسم...

دلش برايم ميسوزد اما بي تفاوت  مي شود:اتفاق بود

بوي عطر در فضا مي پيچد

از خواب مي پرم و اشكم را پاك ميكنم

مي لرزم

صدايي ميگويد: باز هم كابوس ديده اي...

 


برچسب‌ها: داستانک, سكانس اول, نويسنده, سميه رضايي اصل
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1392ساعت 10:36 توسط سمیه رضایی اصل|

 

بخش دوم از  مجموعه داستانی "تابستانی سرد"

 

اتوبوس خیال حرکت نداشت.صدای اعتراض مسافرانی را می شنیدم که ایستاده بودند و جایی برای نشستن نداشتند.

حوصله ام بی تابی می کرد چشمانم را از پنجره بیرون دادم

مریم با چهره ی مظلوم روی صندلی"ایستگاه" نشسته بود

حتما منتظر اتوبوس بعدی بود ...شاید هم انتظار کسی را می کشید

مهم نبود...مهم این بود که او را پس از چند روز دیده بودم

چقدر دلم برایش تنگ شده

لحظاتی بعد جمشید شتابزده به طرفش آمد و آرام به بحث پرداختند

نمی دانم چه شده؟مریم خوشحال بنظر نمی رسد

چشمانش قرمز است و دستانش می لرزد

نگاهم را بر نمی دارم

دختری از کنارش می گذرد و نیمه نگاه مسخره ای به جمشید دارد

اما جمشید آن را نمی بیند و مثل همیشه محو مریم است

درست مثل من که حواسم را به مریم داده بودم

می خندد اما تلخ

و انگشتانش را در هم فرو می برد انگار یخ زده است

کاش مورچه ای می شدم  ، از لباسش بالا می رفتم و می فهمیدم آن دو چه می گویند که گاهی در میان اشک لبخند می زنند

گویا جمشید حجم غم مریم را میداند و به این خاطر دستهای او را میان دو دست می گیرد

دلم بیشتر تنگ می شود...

برای دستهایی...

افسوس

افسوس می خورم

که با وجود اینهمه احساس , دیگران آنها را فقط "دو دیوانه ی خیابان گرد" می شناسند

اشکهایم می چکد و قلبم تند میزند

دلم تنگ می شود...تنگ...

اتوبوس حرکت می کند و نگاهم هنوز به مریم است...

 

سمیه رضایی اصل

نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1392ساعت 17:42 توسط سمیه رضایی اصل|

بخشی از مجموعه داستان "تابستانی سرد"

 

هر دو سیگار گیراندیم

و به ساعتی که تیک تاکش را روی ما می انداخت ,نگاه کردیم

تیک تاک ... تیک تاک...تیک ... ک ک ک

زمان تمام شد..

سیگارش خاموش می شود

بدنبال فندک میگردم تا سیگارش را روشن کنم

اما فندکی نیست و فقط صدای پایش است که از پله ها پایین می رفت

باز هم یکی به نفع ساعت

کاش سیگار من هم خاموش می شد

بلند می شوم و سیگار فروش را نفرین می کنم

شاید اگر او به ما سیگار نمی داد من سیگار کش نمیشدم

انگار یادم رفته بود او خود سیگارفروش بود

کنار پنجره خزیدم و به انسان هایی که در باران خیس می شدند, نگاه کردم

سیگارم هنوز هم آتش داشت...

پک زدم ... خاموش نمی شد...پک

باز هم پک

نه نمی شود باید کسی را پیدا می کردم تا شاید این سیگار را خاموش کند

پک زدم

تمام شد...

خاکسترش را روی دستانم تکاندم

به فنجان های خالی چای نگاه میکنم و چند بار میگویم:

"گاماسا من سیگار می خواهم"....

 

 سمیه رضایی اصل

نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1392ساعت 17:41 توسط سمیه رضایی اصل|

امروز صبح بعدازمدت ها تصمیم گرفتم سری به مادربزرگم بزنم مشغله های کاری اجازه نمیداد به دیدنش برم،هرروزتلفنی صحبت میکردم وحالش روجویا میشدم اما دله دیگه لامصب تنگ میشه وبهونه گیر.

بعدازده دقیقه استارت زدن ماشین روشن شد،هواسوزشدیدی داشت وسرما تا استخونام نفوذ کرده بود،سریع بخاری رو روشن کردم اما از شانس بد من فقط بادسرد میومد،منتظرشدم ماشین گرم شد وبعدحرکت کردم.

آخ آخ مادرم گفته بودزنجیرچرخ باخودم ببرم اما سردی هوا باعث شد عجله کنم وزنجیرچرخ یادم رفت،دیگه نمیشد برگردم رسیده بودم به کمربندی وکلی راه تا دوربرگردون بود،پس بیخیال شدم ماشین هم حال وروز خوبی نداشت وآدم میترسید باهاش مسافت طولانی رو طی کنه،بقول پدرم این بدبخت هم دیگه پیرشده بایدعوضش کنیم،یه لحظه به فکر وخیالم خندم گرفت ازبیکاری باخودم حرف میزدم.

سرپیچ که رسیدم حضورزنی درگوشه بلوارنظرم روجلب کرد،آخه من تو ماشین بااین همه لباس وبخاری روشن داشتم میلرزیدم چطوراون زن باچادر توی اون هوای سرد ایستاده؟باخودم گفتم شاید مسافرباشه اما اشتباه میکردم اون داشت گدایی میکرد ولی چراتواین ساعت وتواین هوا؟یه پونصدتومنی توماشین بود به سمتش دراز کردم،پول روگرفت وباصدایی لرزان گفت:خداحفظت کنه پسرم!!!؟
کنجکاوی امونم نداد بعدازپیچ منتظربودم وحرکات زن رودنبال میکردم،به کلی مادربزرگم فراموشم شده بود،حتی نمیدونستم برای چی ایستادم وبه چی فکرمیکنم.
بعدازساعتی زن پول هایش راشمرد،چیززیادی به نظرنمیامد،سوارتاکسی شد وحرکت کردند من هم به دنبال تاکسی راه افتادم،دوست داشتم بدونم آخرش چی میشه،بعدازمسافتی چندان طولانی زن پیاده شد و به سمت مغازه ها رفت.
احساس کاراگاه های پلیسی روداشتم به همه چیزبادقت نگاه میکردم وپیگیربودم،زن پس ازخریدکنارخیابان ایستاد،منتظرتاکسی بودماشین راحرکت دادم ومقابلش ترمزکردم،سرش راخم کردوگفت:آقا تاخیابون امام خمینی کرایه چقدره؟
گفتم:هزارتومن خانوم بفرمایید.
نشست روصندلی شاگردو وسایل هاش روگذاشت روی پاهاش زیرچشمی داشتم نگاه میکردم،یه مقدارپنیربود و نون و میوه.
حرکت کردم،دست خودم نبود نمیدونم به چه جراتی لب بازکردموگفتم:ببخشیدمادرفضولیه میشه بپرسم اول صبحی تواین سرما چراکنارخیابون ایستاده بودید؟
نگاهی به وسایل هاکرد وگفت:اومدم یه مقدار وسایل بگیرم.
اختیارم روازدست داده بودم انگاریه چیزی منو وادار میکرد که ادامه بدم،سریع نگاش کردم وگفتم نه منظورم الان نیست،منظورم دوساعت پیشه سراون بلوار....
استرس کل وجودش روگرفت ازنفس نفس زدناش میتونستم اینو حس کنم،سرش روانداخت پایین خجالت کشیدم پیش خودم گفتم خاک توسرت این چه کاری بود؟ امادیگه فایده نداشت خدایاچیکارکرده بودم؟؟صدای گریه هاش توماشین پیچید،داشتم دیوونه میشدم همیشه روگریه کردن خانم ها حساس بودم هرچی عذرخواهی کردم جواب نداد،سکوت کردم،سکوت کرداما نفس نفس میزد.
روبه روش رونگاه کرد وگفت:چندماهه شوهرش بخاطرنامردی دوستش افتاده زندان وخرج دوتادختروپسرش افتاده گردنش،صبح ها ساعت9ازخونه میزنه بیرون وگدایی میکنه تاخرجشون رو دربیاره،حسابی متاثرشده بودم،میگفت امروزواسه صبحونه بچه هاش چیزی نبود وساعت7اومده گدایی تا نذاره بچه هاش گرسنه بمونن،رسیدم خیابون امام خمینی گفت نگه دار.
گفتم منزلتون کجاست تااونجامیرسونمتون؟
گفت:آخه...
حرفش روقطع کردم وگفتم امروزبیکارم میتونم برسونمتون،آدرس خونشون رودادوازم تشکرکرد،من هم به سمت خونشون حرکت کردم،وقتی رسیدیم هزارتومن به طرفم درازکرد وگفت ببخشیدبیشترازاین ندارم.

ازش نگرفتم وگفتم مهمون من باشید.تشکرکرد وپیاده شد،منتظرشدم تابره خونه بعدبرم،خونه قدیمی بودودرمحله ای فقیرنشین قرار داشت،زنگ خونه رو زد بعدازچندثانیه دختربچه ای در رو بازکرد وبادیدن مادرش خودش روچسبوندبه پاهای مادرش وباصدای فوق العاده شیرینش سلام کرد،لبخندی پرازغصه روی لبهایم نشست همچنان تماشا میکردم که پسربچه ای تقریبا شش ساله روی ویلچری کهنه درحیاط خانه شان نظرم رو جلب کرد،بادیدن پسربچه اختیارخودم روازدست دادم وبه گریه تکیه کردم،دیگرطاقت دیدن نداشتم،حرکت کردم وراهی خانه شدم وتنهایک چیز در ذهنم جولان میداد آن هم اینکه: خدایا این رسمش نیست!!!؟


گاهی انسان از سر ناچاری دست به کارهایی میزند که خداهم گریه اش میگیرد.
بدرود.


برچسب‌ها: داستان کوتاه, انجمن داستان نویسی رضادلمن, انجمن داستان نویسی, میثم حیدری, داستان میثم حیدری
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1392ساعت 19:15 توسط میثم حیدری| |

خسته و در حالی که از ترس به خود می لرزیدند در کنار جوی آبی توقف کردند . بیلی  پس از کمی من من کردن سکوت سنگین ایجاد شده را در هم می شکند : جک ، به نظرت چه اتفاقی می افته ؟   
جک : نمی دونم ..ولی ..
بیلی: ولی چی؟ 
جک : نمی دونم! 
بیلی : ولی من می دونم ملکه مارو میکشه 
جک فریاد می کشد: چرت نگو  این امکان نداره 
بیلی : ولی اون یه زنه 
جک: یه زن ؟ با این حال اون مادرمونه 
بیلی : اون مادر خیلی هاست،فکر میکنی یادش باشه ما بچه هاشیم ؟
جک: چراکه نه..بیلی..اون   مادرمونه 
بیلی آرام زمزمه میکند : امیدوارم همین طور باشه !
به راه خود ادامه می دهند در حالی که فاصله زیادی تا قصر نمانده بود . بیلی بار دیگر لب به سخن می گشاید : جک، اگه ملکه به ادوارد بگه ما رو تنبیه کنه چی ؟ اون خیلی خشنه 
جک : چرا اینقدر نگرانی ؟ ادوارد برادرمونه ،یادت رفته ؟ 
بیلی : نه نه نه ،من یادم نرفته ولی اگه اون فراموش کرده باشه چی ؟
جک : هیچ برادری برادرشو فراموش نمیکنه 
بیلی : هرگز؟ 
جک بی درنگ پاسخ می دهد : بله ، هرگز!! و لبخند اطمینان بخشی نثار چهره ی مردد بیلی می کند .
به دروازه ی قصر می رسند ، دست خالی و بی آنکه وظیفیشان را انجام داده باشند. بیلی به محض ورود به تالار قصر به سمت ملکه می دود و زانو میزند : اوه بانوی من، در مجازات ما تخفیف قائل شوید .
جک : باد اجازه انجام وظیفمونو به ما نداد.
بیلی : بانو ..بانو خواهش میکنم...
ملکه از ادامه ی التماسش جلوگیری می کند : فرزندانم! از اینکه تلاش خودتونو کردین ممنونم ..خسته اید. ادوارد، لطفا به اونها غذا بده !!
بیلی متحیر و جک لبخند زنان تعظیم میکنند.ساعتی بعد ،دو مورچه، در اتاقی مملو از خواهر و برادرانشان آرمیده بودند در حالی که اطمینان داشتند زنی به نام ملکه ، برای همیشه، مادر آنها می ماند !!!

نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1392ساعت 18:18 توسط سمیرا احمدی| |


غروب شنبه

گردنش را مي گيرم و مي كشانمش پاي چوبه ي دار . سرش را نمي اندازم توي حلقه ، بدون دليل كه نمي شود:

-  مادرم می گه همشون مث هم می مونن. تا تحویلشون نمیگیری هی رو مخت راه میرن. بعدش که کارشون بات تموم شد، دمشون رو واست می جنبونن و میرن دنبال یللی، تللی خودشون.پس منم اعدامت می کنم. به جرم تنهایی های مادرم. به جرم اینکه یه روز با مادرم رابطه داشتی و حالا بی خبر و بی خیال راس راس تو خیابونا واسه خودت می چرخی  و عین خیالت نیست که مادرم واسه همه شده مثل یه تیکه گوشت که نفس سگ بش خورده.

 



ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1392ساعت 18:49 توسط آریا معصومي| |


زن, دستی زمخت، به روسری رنگ و رو رفته اش برد ...

موهای جوگندمی را با سرانگشتان نحیفش پوشاند ...

نیت کرد و کاسه ی آش را به دست کودکی که معلوم بود چند روزی است چیزی نخورده، داد ...

یـا حســین (عـ)!

زمزمه اش تا مخروبه ای بود که آن شب را نیز باید تا صبح، گرسنه و تنها سر می کرد ...


برچسب‌ها: امام حسین عـ, داستانک
نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1392ساعت 16:8 توسط فاطمه پورحسن| |

هزاران بار،از سر سطر نوشتم

همیشه نقطه های انشایم سه تایی بودند


و هزاران بار شنیدم:

بازهم سر سطر خالی!

پر شده از سه نقطه...

و من! همیشه با یک جواب:

اجازه خانوم ! اینا رو صاحبش میاد خودش پر می کنه؛

و شلیک خنده های کودکانی همسن من؛

اما از من کوچک تر!

و بغض خانوم معلم با یه نم اشک گوشه ی چشاش و :

آفرین گلم! مثل همیشه، عالی نوشتی!

. . .


برچسب‌ها: داستان مینیمال من, مهدی عج
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1392ساعت 9:3 توسط فاطمه پورحسن| |

 
 
 

جشنواره ملی داستان کوتاه (آفتاب)

انجمن ادبی آفتاب با همکاری اداره فرهنگ و ارشاد دهلران برگزار می نماید

موضوع آزاد

هر شرکت کننده میتواند حد اکثر 3 اثر ارسال نماید(به صورت پستی یا الکترونیکی)

پستی :از هر اثر 3 نسخه به صورت تایپ شده در برگA4 به همرا سی دی حاوی متن و برنامهWORD با فونتBZAR)16 ) تهیه و ارسال شود.

الکترونیکی:dehloran.dastan@gmail.com

مشخصات کامل به همراه شماره تماس الزامی میباشد.

جوایز

نفر اول  لوح تقدیر،تندیس و مبلغ 6000000 ریال

نفر دوم لوح تقدیر،تندیس و مبلغ 4000000 ریال

نفر سوم لوح تقدیر،تندیس و مبلغ 3000000 ریال

نفر چهارم لوح تقدیر،تندیس و مبلغ 2000000 ریال

نفر پنجم لوح تقدیر،تندیس و مبلغ 1000000 ریال

مهلت دریافت آثار 20/9/92

تاریخ برگزاری جشنواره 3/11/92

نشانی پستی:ایلام-دهلران-صندوق پستی177-69816-انجمن داستان نویسی دهلران-

آدرس الکترونیکی:dehloran.dastan@gmail.com

 

 

نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1392ساعت 17:7 توسط غلام رضا رضایی اصل (رضا دلمن)|

جواد از كودكي عاشق بود. بي صبرانه انتظار مي كشيد. هنوز محرم نشده ،بقچه اش را باز مي كرد. لباس سياه بلندش را در مي آورد.آنرا با دست خود مي شست.اتو مي كرد.گلاب مي زد. بر تن كه مي نمود، لرزه بر اندامش مي افتاد....


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1392ساعت 21:13 توسط سهراب آدیگوزلی| |

(بخشی از مجموعه داستان "تابستانی بارانی")

 

هر دو سیگار گیراندیم

و به ساعتی که تیک تاکش را روی ما می انداخت ,نگاه کردیم

تیک تاک ... تیک تاک...تیک ... ک ک ک

زمان تمام شد..

سیگارش خاموش می شود

بدنبال فندک میگردم تا سیگارش را روشن کنم

اما فندکی نیست و فقط صدای پایش است که از پله ها پایین می رفت

باز هم یکی به نفع ساعت

کاش سیگار من هم خاموش می شد

بلند می شوم و سیگار فروش را نفرین می کنم

شاید اگر او به ما سیگار نمی داد من سیگار کش نمیشدم

انگار یادم رفته بود او خود سیگارفروش بود

کنار پنجره خزیدم و به انسان هایی که در باران خیس می شدند, نگاه کردم

سیگارم هنوز هم آتش داشت...

پک زدم ... خاموش نمی شد...پک

باز هم پک

نه نمی شود باید کسی را پیدا می کردم تا شاید این سیگار را خاموش کند

پک زدم

تمام شد...

خاکسترش را روی دستانم تکاندم

به فنجان های خالی چای نگاه میکنم و چند بار میگویم:

"گاماسا من سیگار می خواهم"....

 

 سمیه رضایی اصل

 

نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1392ساعت 20:55 توسط سمیه رضایی اصل|

روز اول مدرسه بود.

آتناازصبح زود باشوروشوق خاصی بیدارشده بود .

آتنا خیلی مدرسه رو دوست داشت .همه دفتراو مدادرنگیاشوتوی

کیف قشنگ صورتی ش گذاشته بود.

ساعت 8با مامانش به طرف مدرسه راه افتاد .

به مدرسه که رسید وبچه های دیگه رو دید خوشحالیش بیشتر شد .

معلما,خانوم مدیر ,بچه های قد ونیم قد ..

خیلی دوست داشتنی بودن

جشن شکوفه ها بود وحیاط مدرسه رو تزیین کرده بودن .

آتنا تو صف وایساد ومامانش رفت ته حیاط  تابرنامه جشن شکوفه ها رو شروع کنن.

 آتنایه لحظه یادش افتاد که شاخه گلی که دیروز برا خانم معلم اولش گرفته بود

یادش رفته

وتو خونه مونده

دلش گرفت  دوید به طرف مامانش وگفت .

مامانش  صورتشو بوسید وگفت اشکالی نداره دخترم فردا براخانم معلم مهربونت میاری

اتنا رفت دوباره تو صف  وایساد.اما هنوز ناراحت بود

آخه صبح خیلی عجله داشت ویادش رفته بود..

زنگ شکوفه هارو خانم مدیر زد

برنامه تموم شد واسمارو یکی یکی صدازدن وبچه ها از زیر قرآن رد شدن

اما خانم مدیر قبل واردشدنشون به سالن به همه بچه ها  یه شاخه گل وشکلات میداد.

آتنا وقتی دید خندیدخیلی خوشحال شد.

آتنا و همه بچه ها اون روز شاخه گلاشونو به معلم کلاس اولشون دادن.


برچسب‌ها: اتناعلایی, جشن شکوفه ها
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1392ساعت 12:47 توسط آتنا علایی| |

 

امشب بغض هایم هم سکوت کرده اند و قصد شکستن ندارند آنها هم

 

طاقت خرد شدن دوباره را ندارند ... امشبم بوی بغض های فروخورده ام را

 

می دهد ... صدای شکستن قلب زخم خورده ام بلند شده است و تنها صدای

 

تیک تیک ساعت تنهاییم را می شکند ... امشب واژه هایم بوی غم

 

میدهند... بوی سوختن و دم برنزدن ... امشب دیگر واژه هایم در اختیار

 

من نیستند و خود رقصان شده اند و کلمات را خلق می کنند...

 

صدای تو هنوز در گوشم هست که می گفتی "دوستت دارم" ...

 

حالا من تنهای تنها بدون تو در اتاقی خالی و بی روح تنها به کلمه ی

 

دوستت دارم تو می اندیشم که چه باری را در خود نهفته داشت که

 

حالا بی تو در این اتاق سردم و به آینده ای نامعلوم می اندیشم ...

 

صدای نفس های خسته ام را می شنوم ... امشب شب مردن و جان دادن

 

من است ... تو گفتی که وابسته ام نمی شوی و تنها به من عادت می کنی

 

اما نمی دانم این چه عادتی بود که بی تو به حال جان دادن افتاده ام ...

 

امشب در ذهن من تنها دو خاطره رژه می رود روز پاگذاشتنت به زندگیم ...

 

روز رفتن تو ومردن همیشگی من ...

نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1392ساعت 15:50 توسط الهام تقی زاده| |

اسمش را که می شنیدم  فکر می کردم این جا باید دیوارهای سیاه وکثیف  با آدم هایی که مثل دیگران نیستند داشته باشد.مردهای قوی هیکلی که روی بازوهای کلفتشان جای زخم های کهنه ی چاقو وچشمانشان که شرارت  از آنها می بارید

این ذهنیت تا الان که اینجا هستم وجود دارد ولی کمرنگ تر

آمده ام بعد از 8ماه که صدایش را فقط پشت تلفن شنیدم ببینمش.دیوارهایش سنگی ان.

- عزیزم چیزی نداری که؟

جوابش را نمیدهم حتی نمی پرسم منظورش از چیزی نداری؟چیست

حرفش را دوباره تکرار می کند،دوباره جوابش را نمیدهم.دنبال بهانه میگردم

من؟اینجا؟هیچکس باورش نمی شود

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1392ساعت 12:51 توسط ریحانه جعفریان| |

کارگاه داستان نویسی

جلسه پنجم ( پانزده هر ماه )

توسط : مازیار نظربیگی

.........................................


در جلسه ی قبل اعلام شد که داستان بیگانه از کامو را با هم مرور خواهیم کرد , برای این مرور ابتدا به تفسیر ژان پل سارتر در مورد این رمان نگاهی می اندازیم ( برای متن اصلی و کامل نقد سارتر بر رمان بیگانه می توانید مقاله ی "توصیف بیگانه" را تهیه و مطالعه نمایید ) و بعد به سراغ نتیجه گیری های دیگر می رویم ..

از دوستان عزیز داستان نویس خواهش می کنم که برداشت های خود در مورد این رمان را حتمن در نظرات مکتوب کنند ..

همچنین برای جلسه ی بعد دوستان سعی کنند تا پانزدهم ماه دیگر ، یک و فقط یک داستان کوتاه ( در حدود دویست کلمه ) به شیوه ی اول شخص مفرد و در قالب یک شخصیت عادی نه قهرمان و با موضوع آزاد بنویسند و برای انجمن با عنوان شرکت در کارگاه داستان نویسی بفرستند تا برای جلسه ی بعدی مورد نقد و بررسی قرار بگیرد ..


لطفن به ادامه مطلب مراجعه نمایید ..


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1392ساعت 0:14 توسط مازیار نظربیگی(م.راهین)| |

بانو چه خواب عجیبی است. اینجا همه گرد ما نشسته‌اند. چشم به انتظارند. می‌خواهند بدانند کیستی که با من آمده ای! پلک‌هایم را می‌بندم به خودم، به حرف‌هایم، به تو، به همه، حتی به آینده می‌نگرم و وقتی دوباره بازشان می‌کنم تو را پیش روی خود می‌بینم. شال سرخی برسر داری. ساده است اما چون سرخی لب هایت زیباست. یادگاری هم هست، اولین هدیه ای بود که بعد از دلم به تو دادم. به من نگاه می‌کنی. خیره انتظار می‌کشی. بانو! بار اولی است که از من پرسیده‌اند او کیست! کاش می‌پرسیدند او چیست. می توانستم بگویم زندگی چیست اما تا به حال‌ به کیستی زندگی فکر نکرده‌ام. سخت است. عرق بر پیشانی‌ام نشسته است. باز می‌پرسند او کیست، و باز با فریاد تکرار می‌کنند. آن‌ها زبان مرا نخواهند فهمید. می‌دانم صاحبان بیشه‌ای هستند که طعمه گرگ‌هایشان عاشقانند. می‌دانم آن‌ها به دوست داشتن می‌خندند و به لکه جوهری روی شناسنامه‌ام بیشتر باور دارند. دست دراز می‌کنند، تو را آزار می‌دهند. نمی‌توانم تحمل کنم. تو را به هرچه دوست دارید او را نزنید. او خنده و گریه من است. او راست و دروغ من است. او ایمان و کفر من است. او زندگی من است. پی خدا را می گیرند، از قبله‌ام می‌پرسند. خدا در او به من نمایان است. بندگی را با او تمرین کرده‌ام. قبله‌ام دلی است که عشقم را در آن فراموش کردم. کعبه ام هم اوست. بر دهانم می‌زنند، میز آهنی سرد است تنم را می‌لرزاند. کاش دست‌هایت را از من جدا نمی کردند. در تاریکی نمی‌دانم کیست اما دست‌هایش سنگین است. می‌زنند. هر دومان را می‌زنند و ما در چشم‌های هم گم شده‌ایم. این‌ها از جوان‌مردی هم نمی‌دانند دست‌هایم را بسته‌اند و می‌زنند و آخر، در کنار تو روی خاک می‌غلتانند. کنار تو بود که از هوش رفتم. 

بانو وقتی از هوش رفتم تو در کنارم بودی، چرا بیدار که شدم تنها بودم؟ 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1392ساعت 10:46 توسط احسان امینی| |

بهت نمیاد؟

- چی؟

- گفتم:بهت نمیاد زن داشته باشی؟

- داشتم.

-خندیدم.یعنی دیگه نداری؟

به برگه ای که دستش بود نگاه کرد و گفت:مرد وخندید.

نشسته بود کنار در و به کفش های من نگاه می کرد هرچه از او پرسیدم که لکه روی لباست برای چیست جوابم را نداد و آخرش گفت:مالیده به جایی.

- مرد؟چه جوری؟

با حلقه اش بازی می کرد.

گفتم:میشه ببینمش؟

گذاشت روی میز.دست دراز کردم تا برش دارم.روی زمین افتاد.پایم را رویش گذاشتم.نگاهم کرد.

چیزی که رویش نوشته شده را دیگر نمی شود خواند.دستم می کنم.سرد است.

می خواستم به او بگویم که می خواهم داستانی بنویسم از زندگیش،ولی نگفتم.

- فیلم نامه اش رو بنویس ،خوب میشه؟

جوابم را نداد.به حلقه توی دستم خیره شد.

حلقه را از دستم بیرون آوردم.بلند شدم تا بروم.

گفت:تو فکر نوشتنش هستم.قضیه مردنش مفصله.اگه دوباره دیدمت برات میگم .

 

 

 ریحانه جعفریان

 

نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1392ساعت 14:55 توسط ریحانه جعفریان| |


برای دانلود دکلمه داستان کلاغه به خونه اش نرسید از زهرا امیری باصدای فریبا رئیسی

بر روی لینک زیر کلیک کنید:


                                         لینک دانلود

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1392ساعت 20:16 توسط نرجس(فریبا) رئیسی| |

Design By : Night Melody